روایت های یک زندگی

از همان دل گفته های آخر شبی

سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۵، ۰۱:۱۷ ق.ظ

خب راستش ازدواج آدم رو لوس میکنه. شدیدا! و گاهی زودرنج. ممکنه رفتارهایی که اصلا وظیفه ی طرف مقابل نیست و صرفا از روی علاقه انجام میده اونقدر تکرار بشه که وظیفه به چشم بیاد. اونوقته که اگر انجام نشه دلخوری بوجود میاد. و همه ی این ها از یه وابستکی نشات میگیره. وابستگی ای که بدون اون نمیشه زنده موند. وابستگی ای که ریشه ش توی علاقه ست. همون علاقه ای که باعث میشه سختی ها رو کمرنگ تر ببینی. همونی که از شوقش میخوای اشک بریزی توی قشنگ ترین لحظه ها. گاهی اونقدر غرق خوشبختی هستیم که غافل میشیم. از بزرگ ترین نعمت های خدا. 

امشب از معدود شب هایی بود که همسری زودتر خوابید. شاید توی این شش ماه دوبار اتفاق افتاده باشه. من بیدار موندم و خندوانه دیدم. برای خودم سیب زمینی آغشته به بنیر درست کردم و تمام این مدت یه ترس خفیف اما بی وقفه همراهم بود. قطعا الان هم همسری رو بیدار میکنم و ورودم رو اعلام میکنم. وگرنه مثل اون شب خواب ترسناک خواهم دید. 

درک وضعیت همسران شهدا اصلا برام قابل درک نیست. این حجم از نبودن رو نمیتونم بفهمم. مطمنا یه غم همیشگی توی دل شون دارن. که نمیذاره به نهایت خوشجالی برسن. سخته.. خیلی. بریدن از وابستگی جتی تصورش هم محاله..

همچنان خوابم نمیاد. امیدوارم فردا بتونم بعد از نماز بیدار بمونم و یه صبحانه ی مفصل بخوریم :) با همون نون کنجدی خوشمزه که همسری هفت صبح با دوچرخه ش میاره خونه :)

  • ۹۵/۰۱/۲۴
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۱)

خوشبختیتان مستدام 
نانهایتان کنجدی 
سیب زمینی هایتان پنیری 
شب هایتان خندوانه ای 
ما هم به نون خشک خودمون قانعیم :دی :))
پاسخ:
آره الکی مثلا ما ازوناشیم :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">