روایت های یک زندگی

دیداری لازم است ..

جمعه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۳۲ ق.ظ
پیام داده که سلام؟خوبی؟ من میم ام. پرسیدم کدام میم ؟ خودش را معرفی میکند. بعد یک سوالاتی میپرسد راجع به دلتنگی ناشی از دوری و تهران و خصوصیات مردمانش. آخر سر میگوید یک خواستگار تهرانی دارد و در به در دنبال شماره ی من میگشته تا از تجربیاتم(!) استفاده کند. میگویم واقعا سخته. یه وقتایی فقط و فقط به خانوادت احتیاج داری و هیچکس نمیتونه کاری برات بکنه. یه جاهایی ممکنه ببری. ولی خیلی بستگی به همسرت داره. بعضی مردا باعث میشن کمتر سختت بشه. ورود خواستگار را اعلام میکند. میگویم قرآن بخوان آرام میشوی. ساعت یازده است که مکالمه مان تمام میشود. 
دلم میخواهد همین الان به میم پیام بدهم که جواب منفی بده.یا چمیدانم شرط کن همینجا بمانی. هرطور است کنار خانواده ات باش.
مامان از دو روز پیش مدام تکرار میکند که زنگ بزن به بابا روزشون رو تبریک بگو. دیشب نوشت زنگ نزدی؟ یعنیا.. واقعا که! مامان نمیداند من روزی چند بار تلفن را برداشته بودم و هربار قبل از این که شماره را بگیرم زار زده بودم. این دلتنگی لعنتی تا جایی پیش رفته که حتی اجازه نمی دهد صدای قهرمان ترین مرد زندگی را بشنوم. من که میدانستم هنوز سلام نکرده، اشک هایم می ریزد ترجیح دادم با یک پیام بابا را خوشحال کنم.
آهای کسانی که ذر کنار خانواده روزگار می گذرانید،‌ خوشا به حالتان. همین..
  • ۹۵/۰۲/۰۳
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۳)

منم خیلی دل دل کردم ! که زنگ بزنم یا نه 
ولی وقتی زنگ زدم فهمیدم چه کار خوبی کردم ! :دی
پاسخ:
خوبه :)
مکالمه ی هفت ثانیه ای! 
مکالمه ی هفت ثانیه ای! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">