روایت های یک زندگی

اونقدر زرنگ شده بودیم که روزی دو تا جا میرفتیم !

چهارشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۵:۲۵ ب.ظ
مامان که اینجا بود اتفاقات خوبی افتاد :) برای راهرو یه ریسه ی منگوله ای درست کردیم با کامواهای رنگی رنگی که کلی فضای خونه رو عوض کرد. چند بسته پیاز سرخ شده فریز کردیم. باهام اومد دانشگاه و بعد امتحانم رفتیم کلیسایی که سرراه بود رو دیدیم. کلی توی مغازه های صنایع دستی گشتیم. بعد از مدت ها رفتیم پل طبیعت. امام زاده صالح رو زیارت کردیم. غذاهای جدید رو باهم کشف کردیم. و من اونقدر پرانرژی بودم و به همه ی کارام می رسیدم که حتی تونستم کیک شکلاتی هم بپزم! چقدر خوبه یکی کمک آدم باشه. بنده خدا مامان همش توی آشپزخونه بود. هرچی هم میگفتم بیاد بشینه قبول نمیکرد. اصولا مامانا خونه ی دختراشون که میان خونه تکونی میکنن :)) دستشون هم درد نکنه. خودم بودم حالا حالاها دست به همچین کارایی نمیزدم ! و خب از وقتی که رفته خونه ساکت شده و دلگیر. منتها من سعی کردم به قسمت خوب ماجرا فکر کنم بیشتر. هرچند تا دو روز بعدش دچار افسردگی بودم اما امروز هرطور بود پاشدم از نو شروع کردم و الان حالم خوبه:) خداروشکر که داریم شون. ایشالا سایه شون تا ابد بالا سرمون باشه.
  • ۹۵/۰۲/۱۵
  • بنتُ الهدی