روایت های یک زندگی

اصلا همین رویاهاست که آدم را زنده نگه میدارد

پنجشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۲۰ ب.ظ
همانا شمارش معکوس های مانده به شروع امتحانات از بدحال ترین روزهایند و متاسفانه حجم درس ها از مقدار توان من خیلی بیشتر است. هرروز، همین حوالی کم می آورم و قول میدهم روز بعد جبران کنم و روز بعد باز هم همان قصه ی روزهای قبل تر است. الان، در حالی که آشپزخانه به طرز فجیعی شلوغ است و وقتی واردش میشوی افسردگی میگیری، نشسته ام روی مبل و رویا پردازی میکنم. میدانید.. دلم میخواهد آن سرویس غذاخوری دونفره ی دم دستی سفالی ام را بدهم و یک سرویس رنگی رنگی جایگزینش کنم. یا خال خالی حتی. دلم میخواهد خانه شکل دیگری بود. این خیلی بد است که ما باید در خانه های از پیش ساخته شده زندگی کنیم. هر کس حق دارد نقشه ی خانه اش را آن طور که میخواهد انتخاب کند. شاید -حتی برای خودم- هم عجیب باشد اما کاش الان دو تا دختر داشتم ! یکی چهارساله و دیگری یک ساله. از همان هایی که تازه دستشان را میگیرند به دیوار و می ایستند. بعد برایش یک کفش قرمز پاپیون دار می خریدم و موهای دختر چهارساله ام را می بافتم. عصرها دختر کوچکم را می نشاندم توی کالسکه و سه تایی میرفتیم همین پارک نزدیک. آن وقت من می نشستم روی نیمکت و از تماشاکردن شان عشق می کردم :) دلم میخواست عکاس میبودم. یک عکاس با دوربین حرفه ای. که وقتی میرویم شمال عکس های محشری از طبیعت بگیرم. اصلا دلم میخواهد همین امشب که همسر آمد خانه با خودش گوجه سبز بیاورد. یا توت قرمز. یکی از علایق جدیدم این است که آخرشب ها بنشینم پای ترجمه. یک کتاب انگلیسی قطور جلویم باشد و زوی میز لب تاب مشغول ترجمه اش باشم. راستش فکر میکنم باید بروم دنبال نویسندگی. یا او بیاید دنبال من. نمیدانم.. من دوست دارم یکی از نویسنده های همشهری داستان باشم. بنظرم نویسندگی یکی از لذت بخش ترین هاست. هیچ وقت دنبال شاعری نبوده ام هرچند از کودکی ام چندتایی شعر کاملا موزون و قافیه دار باقی مانده اما دنیای شاعر ها با نویسنده ها خیلی فرق دارد. و البته ابدا این شعر های بی وزن و قافیه که بعضا به دو خط هم نمی رسند و حتی خود به اصلاح شاعر هم نمیفهمد منظورش از چیدن کلمات کنار هم چیست را نمی پسندم. در رویاهای من، برخلاف همسر، یک روانشناس دارای مطب نیست. هرچند به ادامه ی تحصیل فکر میکنم و شاغل بودن را هم دوست دارم اما ترجیح میدهم بعدها، خیلی بعدها به خانم دکتر شدن فکر کنم. باز هم میگویم.. دوست دارم خانه شکل دیگری بود.. خیلی شادتر و رنگی تر از آنچه که الان هست. یک پرده ی حریر گلدار داشت و گلدان هایش از آنچه که الان هست بیشتر بود. دیوارهای خانه کرمی نبود و مبل ها هم رنگ دیگری داشتند. دلم میخواست یک نفر می آمد بدون این که هی بپرسد فلان چیز کجا کجاست؟ یا کجا بگذارمش ؟ خانه را برق می انداخت. مرتب می کرد و می رفت. کسی که کارش این نباشد. که بشود در حین کار کردن هم صحبتش شد. بنظم باید افرادی وجود داشته باشند به نام " سبزی پاک کن " و شاید سبزی بشور ! که وقت هایی مثل الان که آدم وقت این کارها را ندارد سبزی پاک کرده و شسته بیاورند در خانه و بروند. اگر غذاهم می پختند که معرکه بود !
میدانید.. همه ی این رویاها در صورتی محقق می شوند که شما مقادیر زیادی پول داشته باشید. طوری که نخواهد برای بدست آوردن یکی شان ماه ها پس انداز کنید و خیالتان راحت باشد که چیزهای دلبخواهتان را با هر قیمتی می توانید بخرید. و خب واقعیت این است که هیچ آدمی، در این سن و سال آنقدر پولدار نیست و باید یک دوره ای را با حداقل ها سپری کند. توجه کنید که گفتم " آدم " وگرنه میتوان خارج از چارچوب آدمیت در همین سن پولدار هم بود. 
+ من، اکنون، ذره ای احساس کمبود ندارم. این ها که گفتم زندگی ایده آل من بود وگرنه شکی نیست که الان خوشبخت ترین هستم بدون تمام این ها. آدم بعضی زندگی های رویایی را که می بیند خدا را شکر می کند که در معمولی ترین شکل ممکن، راضی ترین است. به امید رسیدن به زندگی ایده آل ِ رویایی :)
  • ۹۵/۰۳/۰۶
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۱)

ریحانه ی خوشبختِ مهربآنِ آبی
پاسخ:
عزیز دل ریحان :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">