روایت های یک زندگی

اندر حکایت این ماه دوست داشتنی :)

شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۱۸ ب.ظ

+ جا داره به خودم تبریک بگم بابت اتمام امتحانات :)

++ اون وقت ها که دختر خونه بودم، صبح ها که با مامان مبرفتیم بازار و ظهر برمیگشتیم، مامان هنوز لباس هاشو عوض نکرده بود میدوید توی آشپزخونه که باقی کارهای ناهار رو بکنه. من دلم می سوخت براش که با خستگی باید دنبال کارهای خونه باشه. حتی شب ها که میخواستیم سریال ببینیم میگفت صداشو بلند کنید آب بازه من نمیشنوم. ما خیره می شدیم به تلویزیون و اون ظرف های شام رو میشست. حالا این شده جکایت من.. به همسر میگم صدای تلویزیون رو بلند کنه که من افطار رو آماده کنم و بتونم ماه عسل ببینم. وقتی از دانشگاه میام هنوز چراغ ها رو روشن نکرده یه سر میزنم به آشپزخونه. همه ی اینا قشنگه.. با تموم خستگی هاش.. مامان ها خیلی زحمت کشیدن برای ما.. این رو وقتی میفهمیم که موقعیت مون بهشون نزدیک تر و شبیه تر میشه. و من هنوز جا دارم تا این فهمیدن.. هرچند فهمیدن به تنهایی چیزی رو جبران نمیکنه.

+++ هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم فرنی درست کنم :)) بنظرم میومد کار بزرگونه ای باشه ! ازون چیزایی که فقط آدم بزرگا خوب بلدن.. مثل پختن حلیم یا حمیس(یه غذای خوزستانیه) که حتی مامانم هم هنوز اونقدر بزرگ نشده که اینا رو درست کنه ! همیشه خاله و عمه ی بزرگ تر برامون میوردن. ولی خب امروز بعد از امتحانم(پیرو چند خط بالاتر) مشغول درست کردن فرنی شدم و منتظرم اذان بشه که ببینم چطور شده :)) تصمیم داشتم نشا هم درست کنم ولی باید کارهای رفتنم به اهواز رو شروع کنم. پس فردا راه میفتم و هنوز برای همسری غذا ذخیره نکردم و هیچی هم جمع نکردم. دعام کنید :)

  • ۹۵/۰۳/۲۲
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۱)

ای جانم:)
خدا قوت
پاسخ:
ممنون عزیز :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">