روایت های یک زندگی

لطفا کمی مرد باشید !

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۱۸ ق.ظ

همه چیز از همین شکستن ها شروع میشود .. همین لحظه های لعنتی ..

صدایت می کند ولی طوری سرت را کرده ای توی گوشی که نمی شنوی

سفره را که میچیند میگویی "الان میام" و این "الان" آنقدری طول میکشد که غذا سرد میشود

از خانه ی دوستش برگشته. هنوز سلام نکرده توی دلت میگویی : باز شروع شد .. الان میخواد هرچی چرت و پرت گفتن بیاد واسه من تعریف کنه !

بترسید .. بترسید از زنی که دیگر منتظر هیچ چیز نیست. بترسید از زنی که همه ی زندگی اش را باخته ..

نه منتظر است بعد از غذا از دستپخت اش تعریف کنی

نه اسمت را با "جانم" صدا میزند

بشقابش را می آورد سر سفره و تلویزیونش را تماشا میکند

دیگر برایش مهم نیست . بیایی .. نیایی . اصلا باشی .. نباشی !

بترسید .. بترسید از زنی که اصلا یادت نمی آید آخرین بار گریه اش را کی دیده ای؟ زنی که گریه هایش را می برد توی حمام جای شانه های مردش .. که مبادا صدایش را بشوی. بغض هایش را قایم می کند توی گلویش. همان وقتی که ندیدیش اش. نشنیدی اش. 

وقتی خاله زنگ زد که دعوت کند برای شام پنجشنبه شب، بدون این که خبرت کند خودش ته ماجرا را میخواند و میگوید : ممنون خاله جان. ما نمیتونیم بیاییم. شرمنده. نه این که دلش نخواهد ها ! دیگر حوصله ی کل کل برای یک مهمانی ساده را ندارد

بترسید از زنی که لاک هایش شش ماه است بلااستفاده مانده و دارد خشک میشود

زنی که غذاهایش دیگر طعم قبل را نمی دهد.

زنی که "عشق" کم دارد

  • ۹۵/۱۰/۲۵
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۲)

  • یک دختر شیعه
  • فقط فقط صبر صبر صبر...
    در کنارش توکل...😔😔
    سکوت 
    ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">