روایت های یک زندگی

هفتاد

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۱۰ ب.ظ

این که توی این یک سال و سه ماه سر بدیهی ترین اتفاق زندگیت به همه دروغ گفته باشی خیلی سخته .. این که نتونی پیش هیچ کس گلایه کنی چون میفهمه و تو نمیخوای بقیه بدونن .. این که از زندگیت یه تصویر نرمال برا همه کشیده باشی اما خودت بدونی از ساده ترینش هم محرومی خیلی سخته .. این که تا حالا صبر کردی .. صبر کردی .. صبر کردی .. همه ی تلاشت رو کردی اما هیچ نتیجه ای نداده .. و مشکل اینجاست که فقط تلاش تو کافی نیست .. خودش باید بخواد .. خودش میدونه و نمیخواد .. این که چله ی حدیث کسا هم گرفتی و نشده .. سر همه ی نمازات دعا کردی و نشده .. پیش مشاور هم رفتی و نشده .. و حالا دیگه صبرت تموم شده. تا حالا هرجوری بود ساختی .. دیگه باید روش رو عوض کرد ! من نمیخوام بیشتر از این بسوزم و بسازم . این حق من نیست .. من که چیزی کم نذاشتم .. با بدترین ها ساختم و گفتم حل میشه .. تقصیر من ساده س که زیادی صبر کردم اما دریغ از ذره ای تغییر .. باشه .. تو نمیخوای تغییر کنی ؟ پس من راهم رو عوض میکنم .. من دیگه اون ادم قبلی نخواهم بود .. اصلنم برام مهم نیست تو هرجور میخوای باش .. دیگه هیچی واسم مهم نیست. اینجوری لااقل خودم اذیت نمیشم !

+دلم میخواست میشد بگم از چی مینویسم. مطمئنا اگر بگم شما حق رو به من میدید ولی نیاید بپرسید که جواب نمیدم ! نگران نشید .. فقط دعا کنید برام

  • ۹۵/۱۲/۱۹
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۲)

انشالله ک حل بشه:)

امیدوارم مخاطبش همسرت نباشه.
چقدر متنت آشنا بود...
درست گفتی که شباهت هایی داریم :)
پاسخ:
هعی ..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">