روایت های یک زندگی

هفتاد و هفت

پنجشنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۴۱ ق.ظ

دست پر اومدیم اهواز :) برای روز مادر و تولد مامان یه کیف براش از تهران گرفتم که مدت هاا چشمش رو گرفته بود. خداروشکر رنگش رو پسندید و دیروز توی مهمونی همه بهش گفتن چقدر قشنگه :) برای تولد بابا و روز پدر پیشاپیش یه ادکلن که دوست داشت گرفتیم و برای تولد داداش و عیدیش هم کیف پول. اگه بدونید من با چه اوضاعی این ادکلن و کیف پول رو گرفتم ! اما به دیدن خوشحالی شون می ارزید و این همه زحمت غیرقابل جبرانی که برامون کشیدن.

البته بی جواب نموند و عیدی ما هم تقدیم شد :)) 

دیروز پسردایی ها و پسرِپسرخاله اینجا بودن و کلی با مامان و بابا و داداش و همسر پانتومیم و نقاشی به سبک خندوانه و (حدس کلمه با صدای بلند هدفون) بازی کردیم.(اسم اختراعی خودم برای این بازی) عجیب چسبید ! من چون نمیتونستم خیلی ادا دربیارم و ورجه وورجه کنم کنار این تازه به سن تکلیف رسیده ها (!) براشون کلمه مینوشتم که اجرا کنن. چون درِ گوش شونم نمیشد بگم روی کاغذ مینوشتم میخوندن :)) فقط پوکیدم توی اون همه لباس ! از صبح که رسیدیم همش توی چادر و مانتو و روسری و .. اصلا باورم نمیشد این فسقلی ها شدن نامحرم ! دیگه شب چادر رنگیم رو درآوردم و بازی با رعایت شئونات اسلامی و حجاب کامل سپری شد. روابط محرم-نامحرم توی فامیل ما فقط و فقط در حد سلام کردن و احوالپرسی. اصلا اهل بیرون رفتن های مجردی و بازی و .. نیستیم. سر درست و غلط بودنش خیلی حرف دارم که الان جاش نیست اما بنظرم اینجور روابط با این فاصله ی سنی ایرادی نداره. یا لااقل آسیبش خیلی کمتر از محدود کردن های زیادیه. 

  • ۹۶/۰۱/۰۳
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">