روایت های یک زندگی

مثلا اسمش را بگذاریم اولین اشک های نود و شش

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۰۹ ب.ظ

این که مثل دخترچهارساله ای که عروسکش را ازش میگیرند ،یواش و بی صدا گریه میکنم هیچ چیز را حل نمیکند. اصلا نه این که ارزش گریه کردن داشته باشد ها. فقط دلم میخواست امشب دونفری میرفتیم برای انجام آن کار و هوایی میخوردیم. وقتی پشت تلفن گفتم : « اگه به دوستات گفتی و قرار داری که هیچی، وگرنه میشد مامان اینارو برسونیم بعد باهم بریم. » دوست داشتم میشد و برنامه ات را کنسل میکردی و باهم میرفتیم. دستگاه را تحویل میگرفتیم بعد میرفتیم همان جای همیشگی آبهویج بستنی میخوردیم. یا نه، اصلا هیچ چیز نمیخوردیم. من فقط دلم هوای دونفره هایمان را کرده بود. همین ..

این که این سفر بی نظیر بودی را قبول دارم. این که تمام تلاشت را کردی تا ساعت هایی که نیاز هست، باشی برای من خیلی باارزش بود. این که آن شب برای من و مامان گل خریدی واقعا شگفت زده ام کرد و آن بستنی عجیب چسبید. 

ولی خب .. ما زن ها خیلی دل نازکیم. نه ؟

مثلا دوست داشتم یک وقتی هم میگذاشتی برای بیرون رفتن دونفری. این که بازار امشب را مطرح کردم بهانه بود. اصلِ اصلش دلم میخواست توی این هوا باهم قدم بزنیم.

  • ۹۶/۰۱/۰۹
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۱)

دل قوی دار :)
پاسخ:
ای امان ..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">