روایت های یک زندگی

هشتاد و هشت

چهارشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۵۰ ب.ظ

واقعیت اینه که من از بیست و هشت سالگی به بعد اون ها رو یادم میاد . همونایی که الان دو-سه تا بچه دارن و از نظر من زندگی شون قابل قبوله. از بعد مادی و ظاهری البته. سال های اول زندگی مشترک شون رو اصلا نبودم که یادم بیاد ! یا خیلی کوچک بودم. و خب اون ها هم هیچ وقت از سختی های اون دوران نگفتن. حالا که بخشی از سختی کشیدن هاشون رو میدونم، احساس تنهایی نمیکنم. ساعت های طولانی بدون حضور همسر. مثلا از هفت و نیم صبح تا یک شب، دوری از خانواده، درس و کار و بچه داری همزمان، مشکلات با خانواده همسر و ... بنظرم همه اینجور بالا و پایین ها رو دارن توی زندگی شون. حالا یکی کمتر، یکی بیشتر. شاید چیزی که باعث شده با تموم این مشکلات بجنگن، حس خوشبختیه. آدم وقتی احساس کنه خوشبخته در بدترین شرایط هم کنار میاد. حس خوشبختی برای یک زن میتونه تکیه گاه بودن همسرش باشه. چیزی که باعث میشه هیچوقت کم نیاره و ادامه بده. چون دلش قرصه که یکی هست. اما گاهی فکر میکنم این سختی کشیدن ها چقدر لازمه؟ دختری که بعد از اتمام تحصیلاتش ازدواج میکنه و مادر میشه چه فرقی داره با زنی که همزمان هم دانشجو، هم خانه دار و هم مادره؟ و این دوتا زندگی چه تفاوتی با هم دارن؟ آیا شیرینی زندگی مشترک بر تحمل سختی هاش غالب میشه و این فرد زندگی رضایت مند تری داره؟ یا نه اصلا چه اجباریه آدم انقدر زود ازدواج کنه؟ 

بعضی وقت ها با خودم فکر میکنم اگر ازدواج نکرده بودم زندگیم چیجوری میشد ؟ و چه اتفاقاتی برام می افتاد.

  • ۹۶/۰۱/۲۳
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">