روایت های یک زندگی

به وقت مهمانی

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴ ق.ظ

خواب بودم که همسر خبرداد شب مهمان داریم ! خواهرشوهرم اینا مسافر مشهد هستن و شب میخواستن تهران توقف کنن تا فردا صبح. قرار بود ساکن بشن طبقه ی پایین خونه ی مادرشوهر. مادرشوهراینا هم خودشون مشهدن ! و ما دعوت شون کردیم برای شام. حالا ساعت چنده؟ چهار ! بلافاصله زنگ زدم به مامان که چی بپزم؟ بین قیمه بادمجون و چلومرغ گزینه ی دوم نهایی شد ! و بلافاصله همسر رو فرستادم خرید. نه برنج داشتیم نه مرغ :))‌ چهار و نیم مشغول کارها شدم تا نه و نیم شب ! بدون وقفه .. آشپزخونه هم بهم ریخته بود. نزدیکای ساعت ده بود که سفره رو چیدیم. مهمون هامون روزه نبودن و در واقع شام دادیم نه افطاری. چلو مرغ. ماست خیار. سوپ جو(که خیلی دوست داشتن!). و پذیرایی هم میوه و هندونه. سالاد و رنگینک و نشا و سبزی هم تو گزینه هام بود که واقعا وقت نکردم ! همش استرس داشتم مرغ ها خوب پخته باشن و خیالم از بابت برنج راحت بود که خوب درمیاد. هر کدوم از غذاها رو نذر یکی از ائمه کردم و انصافا هم عالی شد همه چی و همه خوش شون اومد :) کلی اعتماد به نفسم رفت بالا :)) آخه ما خیلی مهمونی نمی دیم و واقعا فکر نمی کردم توی اون زمان بتونم نمام کارها رو تموم کنم ! البته همسرجان پا به پام کمک کرد و همه ی مرتبی ها رو انجام داد خدا خیرش بده. از ماشین ظرفشویی هم تشکر میکنم که زحمت ظرف ها رو کشید واقعا ممنونشم :))

+خداروشکر میکنم هزار بار بخاطر بودن مامان. دوره ولی اینجور وقتا خیلی کمک بزرگیه. اگر مشورت هاش نبود شاید تصمیمی نمی گرفتم همچین کاری کنم ! کلی بهم انرژی داد :)

+همسرجان جانان هم که با زبون روزه کلی خرید کرد و حتی خرما هم خودم گذاشتم دهنش سر اذان ! تا لحظه ی آخر مشغول بنده خدا. خودم تنهایی قطعا از پس کارها برنمیومدم. ممنونم که اینقدر به من کمک کرد.

+خب دوست تر داشتم که گزینه های مد نظرم هم سر سفره می بود ! هرچند واقعا انتظار همچین مهمونی نداشتن و در حد همون میوه و دیدن همدیگه کفایت میکرد. اولین بار بود که میومدن خونه ی ما :) ولی ادب حکم میکرد و البته خودم هم دوست داشتم یه وعده دعوت شون کنم. کلی هم گفتن که خیلی مفصل گرفتین و اینا ! :)) تازه نمی دونستن چه برنامه هایی داشتم که اجرایی نشد :))

+مهمون داری کلا پدیده ی خوبیه .. کاش رفت و آمدها توی خونه بیشتر بود.. خیای دلم میخواست ماه مبارک افطاری بدم. هرچند مهمون هامون روزه نبودن اما یکی از خواهرشوهر ها موفق شد دستپخت من رو نوش جان کنه :))

+شب خوبی بود و خوش گذشت. خداروشکر بایت تموم نعمت های قشنگش ..

  • ۹۶/۰۳/۲۲
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۱)

  • یک دختر شیعه
  • ان شالله همیشه حال دلت همین طوری عالی باشه: )))
    پاسخ:
    ممنونم دختر خوب :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">