روایت های یک زندگی

بدِ دوست داشتنی

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۱۰ ب.ظ

تولد مامان بود. مامانِ فروردینیِ من :) 

ما تهران بودیم.

زنگ زده بودم بهش.

میگه : این بی ذوقا که واسم تولد نگرفتن !

دلم ریخت. بارها و بارها توی ذهنم برنامه ی تولد دسته جمعی گرفتم. ای کاش این فاصله نبود.

تهران رو اونقدر دوست ندارم که بخوام تا آخر عمر توش زندگی کنم. ولی اگر از اینجا بریم قطعا دلم براش تنگ میشه. 

خدایا لطفا من رو زودتر از همه ی عزیزام ببر پیش خودت. این دعایی که این روزا روی زبونمه.

  • ۹۶/۰۵/۱۰
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۵)

  • یک دختر شیعه
  • تولدشون مبارک: )))
    پاسخ:
    با تاخیر البته ! :))
    تولدشون مبارک.. :)
    پاسخ:
    ممنونم لوسی جان :*
    مامانای فروردینی :))

    پاسخ:
    مامان شما هم ؟
    دعاس این واقعا؟؟؟
    پاسخ:
    نیست؟
    بله فروردینی ََن  :) 
    پاسخ:
    ای جانم :)
    خدا حفظشون کنه :*

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">