روایت های یک زندگی

این روزهای آخر دی

پنجشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۴۷ ب.ظ

امروز تو باشگاه حلقه زدم، کل بدنم دررد میکنه. کبود شدم :| نمیتونم تکیه بدم :| یه وضعی خلاصه :))

خاله شدم رفت. مربی بچه ها توی مسجد :) گل دخترهای 7تا9 ساله. بازی میکنیم باهم، احکام میخونیم، قرآن حفظ میکنیم. مسائل اعتقادی وو .. کلی ایده توی ذهنم هست که باید کم کم عملی کنم.. چقدر پرانرژی و خوشحالن این بچه ها:)

یه کتاب میخوام بگیرم بخونم که حسابی رو مخمه! دوست دارم زودتر بگیرم دستم شروع کنم..خیلی وقته به قصد خرید کتاب نرفتم کتابفروشی.. میترسم قیمتا رو ببینم سکته کنم:)) یکی بیاد شریکی بخریم باهم بخونیم :))

  • ۹۶/۱۰/۲۸
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">