روایت های یک زندگی

چجوری شنیدی آخه!!

پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۳۳ ب.ظ

مامان رو به من توی آشپزخونه: میای بامون براش کفش بگیریم؟

من: نههه..صبح آخرین بازارمو رفتم که عصرم خالی باشه..نمیتونم دیگه.

مامان باصدای فوق یواش: بیای بامون راحت تر انتخاب میکنه..به سلیقه خودمون میگیره.خودش که تنها باشه خیلی طولش میده.

داداش از توی هال با صدای فوق بلند: فرقی نمیکنه کی باشه باهام. گوشامم خیلی تیزه.

ما دوتا :))))))

اینم بگم که دوشب پیش پیراهن و شلوار گرفتیم براش با حضور بنده. تو مرحله ی تغییر سلیقه اجباریه :)) باید یکی باهاش باشه که زیاد به حرفش اهمیت نده و از چارچوب خودش خارجش کنه که گویا اون یک نفر منم :)) عمرا اگه پیراهن زرشکی با شلوار کرم میپوشید.

منتها امروز دیگه نرفتم باهاشون. از همینجا برای مامان و بابا آرزو میکنم دست پر برگردن :| 

  • ۹۶/۱۲/۲۴
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۲)

طفلی مامان و بابا پس؛)


پاسخ:
آرههه :))
:))
داداش است دیگر...
پاسخ:
عشق است دیگر ^-^

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">