روایت های یک زندگی

کوآلای کی بودی تو؟

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۵۴ ب.ظ

صبح ها حوالی یازده میرم خونه دخترخاله جان

تا نزدیکای2

کمکش دوقلوهاشو میگیرم

و اون کاراشو میکنه.

دوتا دخترِ کاملا متفاوت

هم از نظر ظاهر

هم اخلاق.

یه پسر 6ساله هم داره :)

عاشق حلما ام :)

تا میرم بال بال میزنه

عین کوآلا میچسبه بهم ^-^

و دیگه نمیاد پایین :/

واقعا خداقوت به مامان ها.

چقدر حوصله دارن !

و چقدر خسته میشن از نظر جسمی.

مثلا میرم بخوابونم فسقلی هارو!

تا حالا که موفق نبودم :))

+کاش میشد آینده رو دید :| انتظار سخته.

  • ۹۷/۰۲/۲۹
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۱)

الهی ^_^
خدا حفظشون کنه :)
پاسخ:
ایشالا ایشالا :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">