روایت های یک زندگی

آه رباب..

جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۳۷ ب.ظ

دکتر گفت همین فردا باید سونو بدهی ببینیم چیست! و طبق عادت تمام احتمالات ممکن را برایم گفت. با این که توی این چهار ماه قدری قوی تر شده ام اما باز هم استرس افتاد به جانم.. تصور بدترین حالت ممکن که یک عمل جراحی بود.. متوسل شدم به بانو رباب.. نام شش ماهه ی کوچکش را بر زبان آوردم و وارد اتاق سونوگرافی شدم. خانم دکتر گفت باید جوابو به دکترت بدی ببینی چی میگه.. عاجزانه گفتم ببخشید میشه جوابشو بهم بگین؟ آخه دکتر گفته بود .. گفت نه چیزی نیست.. برایم توضیح داد و گفت احتمالا دکتر میگه استراحتت رو بیشتر کنی.. کمتر فعالیت کنی.

منشی جواب سونو را به دکتر نشان داد. بیرون که آمد گفت دکتر میگه جوابش خوبه ولی باید استراحت کنی. جارو نکن، دو تیکه ظرف بیشتر نشور، چیز سنگین بلند نکن و .. به همسر میگویم بازم کارای خونه افتاد گردنت! 

در خانه ی دایی طبق هرسال مجلس روضه برپاست. حالا من مانده ام و محرم و استراحت! عمه ی همسر با دیدن من میگوید چطور این پله ها را بالا آمدی دختر؟ خوب نیست. میگویم مجلس روضه ی اباعبدالله ست انشاالله مشکلی پیش نمی آید. اصلا روضه خودش مشکل گشاست.. این اشک ها شفاست.. خودشان خوب هوایمان را دارند.. این دوشب که با همسر رفتیم هیئت به راحتی جایی برای تکیه دادن پیدا کردم و نشستم.. هر نوزادی را دیدم دلم رفت به محرم سال بعد که توی بغلم نفس میکشد و با هم می آییم مجلس روضه .. فقط یک چیزی جگرم را سوزاند .. فرزندم محرم سال بعد دقیقا شش ماه دارد ..

  • ۹۷/۰۶/۲۳
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۳)

سلام
پاسخ:
سلام
باید مادر باشی تا درد بی بی رباب رو درک کنی ...
پاسخ:
آه..
ان شالله سالم و سلامت نی نیتو بغل کنی. ^_^
حالا نی نی چی هست؟ :دی
پاسخ:
ایشالا.. دعای هرروزمه.
هنوز معلوم نیست. به محض این که فهمیدم همه رو مطلع میکنم :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">