روایت های یک زندگی

وقایع الاتفاقیه

چهارشنبه, ۵ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۴۴ ب.ظ

دارم کتاب "سربلند" رو میخونم..

روایت هایی از زندگی شهید حججی..

چقدر شیرینه..چقدر آدم غبطه میخوره که توی همین دوره و زمونه، همسن و سال های خودش اینقدر قشنگ زندگی کردن که شهید شدن..

..........

دکتر یک ماه استراحت بهم داده.. یک هفته اش مونده.. از خونه بیرون نزدم.. دعاکنید این روزهای باقی مونده هم بخیر بگذره و دخترک مون که کمی برای اومدن عجله داره، سروقت دنیا بیاد :) به همسر میگم فقط عشق مادریه که میتونه این استراحت و محدویت هاش رو قابل تحمل کنه وگرنه غیرممکن بود من یک ماااه بشینم تو خونه! بشینم هم که نه، دراز بکشم !!

..........

در همین راستا، اون شب که رفتم دکتر و گفت همین فردا باید عمل بشی، خیلی ریلکس و بدون استرس بودم! طوری که همسر بیشتر از من نگران بود. البته میدونستم چیزی نیست و فقط چنددقیقه ای که منتظر بودم اتاق آماده بشه، کمی تپش قلب گرفتم. بیهوشی هم تجربه جدیدی بود. مثل یه خواب.. برای من که حتی یه سِرُم هم تا قبل از اون نزده بودم!!

..........

بعد از سه سال، فهمیدم که نگاهم به زندگی مشترک کاملا اشتباه بوده و دارم با دیدگاه جدیدی به خودم و همسرم نگاه میکنم. خیلی راضی ام و خیلی از مشکلات مون حل شده! هم خودم و هم همسر حس بهتری داریم. خداروشکر میکنم که الان بهش رسیدم نه مثلا ده سال دیگه! تغییر همیشه خوبه..

...........

خیلی وقت بود ننوشته بودم. تمام!

  • ۹۷/۱۰/۰۵
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۲)

عزیزم. چه رووووزهایی ^_^
پاسخ:
:)
افکارت را زیبا کن
زندگی به اندازه فکرهای تو زیبا می‌شود
پاسخ:
همینطوره

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">