روایت های یک زندگی

گفته های شبانه

جمعه, ۱۴ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۰۶ ق.ظ

مامان مریض است.

داداش هم.

بابا وقتی خم میشود که بشقاب ها را بچیند روی سفره، حس میکنم که زانویش درد میگیرد.

بعضی وقت ها خودش یک تنه ظرف های پنج نفرمان را میشوید.

دکتر دیشب گفت باید تا بیست و چهار بهمن استراحت کنی.

این یعنی تا بیست و چهار بهمن حق بیرون رفتن از خانه را ندارم. مگر برای آزمایش و سونو.

این یک هفته ی باقیمانده از یک ماه استراحتم واقعا خسته کننده بود. یک شب گریه ام گرفت.

دیشب بعد از یک ماه از خانه بیرون رفتیم. برای دخترک کمد انتخاب کردیم. بعد رفتیم دکتر. بعد شام را بیرون خوردیم.

فردا تولدم است. یعنی امروز. همین چهاردهم. 

همسر یک هفته است دردهای عجیب و غریب سراغش آمده. چندتا دکتر عوض کردیم فایده نداشت. وقت هایی که از شدت خارش به خودش میپیچید دلم کباب میشد اما به رویم نمی آوردم. امشب دستهایش را روغن زدم و کنار بخاری خوابید. نمیتوانست رانندگی کند. نباید زیاد حرکت کنم اما خاصیت زن و شوهری انگار این است که هیچ کس به اندازه همسر نمیتواند کمک حال آدم باشد. دلم نمیخواهد خودش هم دلش نمیخواهد اما فکر میکنیم بهتر است چندروزی برود خانه مادرش انگار آنجا امکان رسیدگی بیشتر است. هرچند من بیشتر نگرانش خواهم شد و البته دلتنگ.

خسته ام اما نمیتوانم بخوابم. دیشب تا نوبتم بشود که داخل مطب شوم، خیلی مستقیم به همسر گفتم برود کادوی تولدم را بخرد. میدانم خریده. 

ساعت سه شد. اینجا شده پناهی برای حرف های نگفته ام و من این را دوست ندارم. اما چاره ای نیست. 

خدا را شاکرم. به درگاهش غر نزده ام. فقط میخواهم کمک مان کند این اتفاقات را به خوبی پشت سر بگذرانیم. دنیاست دیگر. جای سختی کشیدن. خدا کند خوب رشد کنیم

  • ۹۷/۱۰/۱۴
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">