روایت های یک زندگی

۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

لطفا کمی مرد باشید !

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۱۸ ق.ظ

همه چیز از همین شکستن ها شروع میشود .. همین لحظه های لعنتی ..

صدایت می کند ولی طوری سرت را کرده ای توی گوشی که نمی شنوی

سفره را که میچیند میگویی "الان میام" و این "الان" آنقدری طول میکشد که غذا سرد میشود

از خانه ی دوستش برگشته. هنوز سلام نکرده توی دلت میگویی : باز شروع شد .. الان میخواد هرچی چرت و پرت گفتن بیاد واسه من تعریف کنه !

بترسید .. بترسید از زنی که دیگر منتظر هیچ چیز نیست. بترسید از زنی که همه ی زندگی اش را باخته ..

نه منتظر است بعد از غذا از دستپخت اش تعریف کنی

نه اسمت را با "جانم" صدا میزند

بشقابش را می آورد سر سفره و تلویزیونش را تماشا میکند

دیگر برایش مهم نیست . بیایی .. نیایی . اصلا باشی .. نباشی !

بترسید .. بترسید از زنی که اصلا یادت نمی آید آخرین بار گریه اش را کی دیده ای؟ زنی که گریه هایش را می برد توی حمام جای شانه های مردش .. که مبادا صدایش را بشوی. بغض هایش را قایم می کند توی گلویش. همان وقتی که ندیدیش اش. نشنیدی اش. 

وقتی خاله زنگ زد که دعوت کند برای شام پنجشنبه شب، بدون این که خبرت کند خودش ته ماجرا را میخواند و میگوید : ممنون خاله جان. ما نمیتونیم بیاییم. شرمنده. نه این که دلش نخواهد ها ! دیگر حوصله ی کل کل برای یک مهمانی ساده را ندارد

بترسید از زنی که لاک هایش شش ماه است بلااستفاده مانده و دارد خشک میشود

زنی که غذاهایش دیگر طعم قبل را نمی دهد.

زنی که "عشق" کم دارد

  • بنتُ الهدی

رسم آتلیه ی یک سالگی

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۳۱ ق.ظ

من نه اصراری دارم و نه خودم را مقید کرده ام به این خرج های اضافی. نه کسی را دارم که از سر چشم و هم چشمی با هم سر این چیزها رقابت کنیم ! فقط دلم میخواهد چندتایی عکس شیک و مرتب داشته باشید. 

برای یک سالگی ات جشن (تو بخوان دورهمی) نمیگیرم. خودم و خودت و پدرت. راستش تولد یک سالگی پسرکی رفتم و چقدر نچسب بود ! خودش که اصلا متوجه ماجرا نبود و من آن روز تصمیم گرفتم که برای تو جشنی به پا نکنم. من و پدرت خانه را کمی بادکنکی میکنیم و کیک میخوریم و با خوشحالی برایت تولد تولد تولدت مبارک میخوانیم. همین. یک شب قبلش هم لباس های قشنگت را تنت می کنیم و می رویم آتلیه برای ثبت تولد یک سالگی ات. فکرکنم ده تاعکس کافی باشد. عروسک ها/ماشین ها و خوراکی هایی که دوست داری را هم میبریم. بعد صبر میکنیم تا چهار نفره شدن مان. آن وقت عضو چهارم خانواده که یک سالش شد چهارتایی دوباره می رویم آتلیه. توهرچند سال ات که میخواهد باشد. اصلا این بشود رسم خانوادگی ما. چند تا یک سالگی برویم آتلیه خوب است؟

  • بنتُ الهدی

نقطه چین

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ

یک سینه حرف هست ولی نقطه چین بس است ..


+حامدعسکری

  • بنتُ الهدی

پنجاه و هفت

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۴۸ ب.ظ

امروز، وسط درگیری ها و شلوغی های امتحانات این دو هفته، یه تلفن بهم شد و خبر خوبی شنیدم :) میشه دعا کنید فردا برام اتفاقات خوبی رقم بخوره ؟ ممنون

  • بنتُ الهدی

بیست و یک سالگی

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۵۹ ب.ظ
در حال حاضر عشق ترین قسمت تولد اون بادکنکِ هلیومی ِ شفافِ خال خالیه ^.^
یه جور عجیبی خوشحالم امشب ! برخلاف سال های قبل و غم گذر عمر و ..
یه عالمه شکلات هم الان کنار من نشستن و بدجور چشمک میزنن !
همسر رفتن دنبال کارهای تولدم .
شمع هام رو فیروزه ای انتخاب کردم
و امسال تاکید زیادی به همسر کردم که حتما برای من تولد بگیره 😐 دلم جشن میخواست 😀
خدایا لطفا زودتر فردا بشه 
با تشکر از همسرجان که کلی تدارک دیده 😍
  • بنتُ الهدی

تولدآنه ^-^

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۱۶ ب.ظ

آخرین ساعات بیست سالگی ..

  • بنتُ الهدی

کمی تامل لطفا

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۴۹ ب.ظ

چند دقیقه پیش وارد یه کانال فروش پارچه ی چادری شدم. عکس گذاشته بود از پارچه های چادر رنگی گل گلی و سه بُعدی !! خب واقعا قشنگ بودن اما انگار یادمون رفته چادر رو برای چی سر میکنیم ! برای زیبایی؟ جلب توجه؟ اون که دیگه حجاب نیست ! اگر قرار باشه من با پوششم نگاه نامحرم رو به خودم جلب کنم که دیگه اسمش پوشش نیست ! درست شبیه چادری هایی که آرایش میکنن ! خب دقیقا اون چادر رو برای چی کردی سرت عزیزم ؟ کاش یکم به خودمون بیاییم !

  • بنتُ الهدی