روایت های یک زندگی

۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

هفتاد و پنج یا نود و شش؟

دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۱۷ ق.ظ

بوی موادشوینده پیچیده توی خونه .. سفره هفت سین آماده ست و چیدنش مونده برای فردا .. همچنین مرتب سازی جزئی آشپزخونه.

چهارتا ماهی قرمز انداختیم توی حوض فیروزه مون :) تخم مرغ هامونو رنگ زدیم و چمدون ها هم گوشه ی هال منتظرن تا روز اول سال برن اهواز

روز زن و مخصوصا روز مادر مبارک تون

امیدوارم نود و شش تون قشنگ تر باشه .. پر از اتفاقات خوب.

عیدتون مبارک

:)

  • بنتُ الهدی

هفتاد و چهار

چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۱۳ ب.ظ

بی شک زن ها متغیرالحال ترین موجودات زمین ان !

قابلیت این رو دارن که توی بیست و چهارساعت تمام حس های متضادی که وجود داره رو عمیقا تجربه کنن.

دکتر فرهنگ میگن که خانوما بر اساس احساسات شون لباس میپوشن :) این میشه که یه زن ممکنه چندبار در روز لباس های مختلفی بپوشه. بسته به حال درونی که داره. اقایون بر اساس موقعیت اجتماعی شون لباس میپوشن.

+چند روزه که آهنگ "صیاد" افتخاری مدام توو گوشمه و منو میبره به یه سری خاطرات خوب گذشته ..

+شماره ی این پست، سال تولد همسرجان :) خیلی خوشحالم که دارمت. همین ..

  • بنتُ الهدی

خسته نباشم

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۲۵ ق.ظ

امروز چندتا کار عمده انجام دادم !

حصیرمون که روش غدا میخوریم رو شستم

ظرف مسافرتی هامون رو گذاشتم ماشین بشوره که تمیز برشون دارم.

سینک رو برق انداختم ! با اون مایع سفیدکننده ی معجزه :)) که مامان وقتی تهران بود برام درست کرد. بعدش وسوسه شدم کف آشپزخونه رو هم باهاش تمیز کنم ^_^ کار سختی بود ولی خیلی تمیز شد. الان منتظرم خشک بشه که برم یخچال رو بریزم بیرون. 

امیدوارم بتونم اتاق کوچیکه رو هم تموم کنم امروز. چقدر سحرخیزی خوبه وقت آدم برکت میکنه واقعا !

  • بنتُ الهدی

احوالات جمعه ی ما

جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۳۵ ب.ظ

دوست داشتم امروز ناهارمون رو میبردیم بیرون میخوردیم .. پارکی .. فضای سبزی.. با این که بخاطر سرماخوردگیم خیلی حال و حوصله ندارم اما فکر میکنم برای تغییر روحیه و تجدید قوا خوب باشه. خیلی وقته که تفریح دونفره نداشتیم .. اون اوایل تفریح جزو برنامه هامون بود اما مدتیه جای خالیش شدیدا احساس میشه .. منتها در برابر پیشنهاد من همسرجان اینگونه جواب داد که : بیخیال بابا !

چقدر من دارم ضدحال میخورم این روزا .. به قول شاعر : خدا دارد فقط صبر مرا اندازه میگیرد ..

میدونم حتی اگر هم قبول کنه و بریم، چون خودش الان حوصله شو نداره یا سکوت بین مون حاکم میشه یا این که باید زود جمع کنیم برگردیم ! 

در نتیجه میشینیم توی خونه ناهارمون رو میخوریم :))

  • بنتُ الهدی

این وسط تاریخ دفترچه بیمه ام هم گذشته !

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۳۶ ب.ظ

حالا شما فکرش را بکنید توی این اوضاع با این سرماخوردگی و درد شدید قفسه ی سینه که دیشب نگذاشت من راحت بخوابم و نشسته خواب رفتم، دکتر درمانگاه گفت یک اکو باید بدهی ببینیم قلبت مشکل دارد یا نه .. ضربان قلبت بالاست .. دکتر همیشگی مان نبود امروز .. احتمالا یک ویزیت هم آنجا برویم ببینیم نظر او چیست .. 

دکتر را تنها رفته بودم. ظهر به هر زحمتی بود آشپزخانه را تمیز و مرتب کردم .. هال مانده و جارویش .. حوزه هم که نرفتم امروز به خاطر حالم .. حالا مانده ام به مامان چیزی بگوییم یا نه ؟ خدایا خودت کمک کن ..

اینجا تنها جایی ست که میتوانم حرف هایم را بگویم ..

  • بنتُ الهدی

هفتاد

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۱۰ ب.ظ

این که توی این یک سال و سه ماه سر بدیهی ترین اتفاق زندگیت به همه دروغ گفته باشی خیلی سخته .. این که نتونی پیش هیچ کس گلایه کنی چون میفهمه و تو نمیخوای بقیه بدونن .. این که از زندگیت یه تصویر نرمال برا همه کشیده باشی اما خودت بدونی از ساده ترینش هم محرومی خیلی سخته .. این که تا حالا صبر کردی .. صبر کردی .. صبر کردی .. همه ی تلاشت رو کردی اما هیچ نتیجه ای نداده .. و مشکل اینجاست که فقط تلاش تو کافی نیست .. خودش باید بخواد .. خودش میدونه و نمیخواد .. این که چله ی حدیث کسا هم گرفتی و نشده .. سر همه ی نمازات دعا کردی و نشده .. پیش مشاور هم رفتی و نشده .. و حالا دیگه صبرت تموم شده. تا حالا هرجوری بود ساختی .. دیگه باید روش رو عوض کرد ! من نمیخوام بیشتر از این بسوزم و بسازم . این حق من نیست .. من که چیزی کم نذاشتم .. با بدترین ها ساختم و گفتم حل میشه .. تقصیر من ساده س که زیادی صبر کردم اما دریغ از ذره ای تغییر .. باشه .. تو نمیخوای تغییر کنی ؟ پس من راهم رو عوض میکنم .. من دیگه اون ادم قبلی نخواهم بود .. اصلنم برام مهم نیست تو هرجور میخوای باش .. دیگه هیچی واسم مهم نیست. اینجوری لااقل خودم اذیت نمیشم !

+دلم میخواست میشد بگم از چی مینویسم. مطمئنا اگر بگم شما حق رو به من میدید ولی نیاید بپرسید که جواب نمیدم ! نگران نشید .. فقط دعا کنید برام

  • بنتُ الهدی

شصت و نه

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۳۶ ب.ظ

یکی از چیزایی که بارها و بارها خدا رو به خاطرش شکر میکنم مواضع سیاسی مشترک من و همسره. و همینطور خانواده ی همسر. فکر میکنم اگر همفکر نبودیم خیلی درگیر می شدیم با هم ! چون هیچ کدوم اهل سکوت نیستیم و واکنش نشون میدیم نسبت به اتفاقات سیاسی .

یکی از مسائلی که زمان خواستگاری تاکید داشتیم هم عقیده باشیم همین بود ! این روزها که صوت کلاس جریان شناسی سیاسی حوزه رو گوش میدم بیشتر به اهمیت همفکری مون پی بردم. این که من میتونم با خیال راحت توی خونه پخشش کنم و حتی همسر پیشنهاد میده توی ماشین هم که هستیم با هم گوش بدیم، انصافا جای شکر داره !

بحث کردن هامون که بماند ! خیلی میچسبه.

  • بنتُ الهدی

شصت و هشت

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۰۹ ب.ظ

چقدر هوای امروز عشقه :)

اومده بودم بنویسم کلی کار دارم و حوصله ی انجام هیچ کدومش نیست ! ولی پاشدم تاجایی که دستم میرسید دیوارها رو تمیز کردم و احساس میکنم از خاکستری به کرمی تغییر رنگ دادن :))

دیروز یه اتفاقی افتاد که باعث شد اولین وبلاگم رو باز کنم و شروع کنم به آرشیوخوانی .. اون موقع ها سال های آخرراهنمایی و دبیرستان بودم. بعضی خاطره ها و آدم ها کلا از ذهنم بیرون رفته بود .. و از اونجایی که کل فامیل ما وبلاگ نویس بودن اون زمان ها نوشته های اون ها رو هم مرور کردم .. واقعا آدم نمیدونه آینده ش قراره چی بشه ! چقدر اتفاق افتاده توی این سال ها .. چقدر جنس دغدغه های همه مون عوض شده.. حیف که وبلاگ نویسی کمرنگ شده و خیلی ها کنارش گذاشتن درصورتی که هیچ شبکه اجتماعی جایگزینش نمیشه . 

نیمه ی دوم آشپزخونه برق میزنه و نیمه ی اولش به شدت نامرتبه. برم که تا قبل کلاسم هم تمومش کنم هم شام بپزم.


  • بنتُ الهدی

گفتن یا نگفتن ؟ مسئله این است !

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۱۲ ب.ظ

1.عید غدیر بود. به سلیقه ی خودم برایش یک پیراهن خریدم. آن لحظه ای که بازش کرد از واکنش اش فهمیدم آنقدرها خوشش نیامده. اما من دوستش داشتم. تا همین چندوقت پیش که گفت " من اگه خودم بودم اینو نمیخریدم " آن شب قلبم شکست و هروقت خواستم پیراهنش را بشویم غمگین شدم. من از همان اول میدانستم که دوستش ندارد اما خواستم این بار به سلیقه ی من بپوشد. میدانستم اگر همراهم بود این پیراهن را انتخاب نمیکرد اما هیچ وقت دوست نداشتم این جمله را از زبان خودش بشنوم. دوست داشتم توی خیال خودم هربار که میپوشدش خوش تیپ ترین مرد دنیا بدانمش.

2.از وقتی سریال وضعیت سفید تمام شده یک فکر لعنتی آمده سراغم که میدانم اشتباه محض است. بارها غیرمستقیم پرسیده ام که اینطور هست؟نیست؟ و او هربار گفته شاید .. دوست داشتم میگفت " دیوونه اینا چیه میگی؟ نه بابا اینطور که تو فکر میکنی نیس " ولی نگفت. تا امروز نگفته و من هم هیچوقت نباید این سوال را مستقیما بپرسم. یک چیزی دارد قلبم را چنگ میزند. کاش میگفت و خلاصم میکرد.

  • بنتُ الهدی

60 و شش

چهارشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۳۴ ب.ظ

امروز توی مترو مادری رو دیدم که موهای دختر3-4 ساله شو شونه میزد. بگم که چقدر ذوق مرگ شدم از تماشاش ؟ ^_^

هنوزم وقتی پیش مامان باشم میخوابم رو پاش موهامو شونه میزنه :) یا حتما حتما میگم برام ببافه ..

وقتی دخترم 4 ساله شد یه چادر رنگی گل ریز براش میدوزم بزنه سرش :) هروقت که دلش خواست. عکس های بچگیم که با چادر رنگین رو خیلی دوست دارم.

دارم دخترعمه میشم در سن بیست و یک سالگی :)) یه دختردایی قراره اضافه بشه که هنوز نیومده همه ذوقشو داریم ^_^ مامانش که کلا توو رویاس :))

خدایا لطفا یه دختر هم به ما بده ! دو تا هم شدن چه بهتر ! لااقل حسرت بی خواهری توو دل بچه مون نمونه :( 

+کامنت ها رو هم از این به بعد میبندم ! اونقدر مخاطب نداره اینجا و همون معدودها هم کامنت نمیذارن که :))

  • بنتُ الهدی