روایت های یک زندگی

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

جمعه طور

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۳۷ ب.ظ
رفتیم جمعه بازار  و بسیار محشر بود ^-^ کاش زودتر ازینا کشفش کرده بودم ! بعد از گذشت چند ساعت به این نتیجه رسیدم که من چقدرر بی هنر و بدردنخورم :)) وای اگه بدونید چه خبر بود .. انوع و اقسام صنایع چوبی و سفالی و برنجی و .. اون مانتو گل گلی ها :( چقدرم کیف شونو بود ! احساس میکنم فروشگاه سوره ی مهر در برابر اینا هیچه  ! البته مقادیر زیادی هم اجناس عتیقه ی بدردنخور بود که واقعا نمیفهمم ملت به چه هدفی میخریدن :/ ولی پررر بود از گل گلی های دخترونه و انوااع شمع و چیزایی که اینستا میبینی و توی بازار پیدا نمیشه. کافیه عاشق این چیزا باشید .. اونوقت براتون ذوق مرگ کننده ست :)) تصمیم گرفتم هر ماه مقادیری پول کنار بذارم برا خرید این چیزا . خوبیش اینه که جمعه ست و الحمدلله آقای همسر هم ازون مردای بد بازار نیست که همراهی نکنه. خداییش کل اونجا رو باهام اومد. و البته که تنها نمیتونستم برم توی اون شلوغی وحشتناک و با اون سیستم تهویه ی افتضاح. واقعا گرماش غیرقابل تحمل بود. با همه ی اینا راضیم ازش :)) هدیه های روز دخترم رو هم از همونجا انتخاب کردم. یه جاشمعی چوبی و ساعت مچی ازین نوشته دارها  و یک عدد تخته سیاه. 
و اما عشق ترین قسمت ماجرا خرید حوض بود ^____^ آرررره .. به حوض ازین فیروزه ایا گرفتیم .. ازینا که کف اش کاشی داره. بعد برقیه میزنی به برق صدای آب میده خدااا .. وای خدای من محشرررره .. دورش رو گلدون و کبوتر چیدیم .. اصن نمیدونید چه عشقیه :)) اینم به مناسبت سالگرد عقد و عروسی مون برای هم گرفتیم پولشم نصف نصف :)) پیشاپیش هدیه رو هم گرفتیم. مونده زمانش برسه یه کافه ای هم بریم دوتایی..
خدایا یه عااالمه شکرت بابت امروز قشنگ مون ..
+کامنت بذارید خب ! چه وضعیه آخه :))
  • بنتُ الهدی

سی و شیش

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۳۳ ق.ظ
+یکی از مواردی که میتونه صبح رو برای من دلچسب کنه اینه که وارد هال شدم بوی غذا پیچیده باشه .. اصن اول صبحی آدم حال میاد .. اونم بوی آبگوشت .. یا قرمه سبزی.
+امروز جمعه ست و هرچی تلاش کردم تا دوازده بخوابم بی فایده بود ! قبل نه پاشدم. روز قبلش هم به همسر گفتم من میخوابم هرررچقدر دلم میخواد بخوابم. بیدارم نکن. نتیجه این شد که نه و نیم اتوماتیک وار بیدار شدم :/ در کل خواب صبح رو دوست ندارم. بیداری بهتره :)
+به امید خدا قراره امروز بریم جمعه بازار ^-^ باورتون میشه تا حالا نرفتم؟ منتها اینقدر تعریف شنیدم که از آقای همسر قول گرفتم این هفته بریم. قراره هدیه روز دخترمو از اونجا انتخاب کنم :)) 
+ذر رابطه با + اول باید بگم یکی از مزیت هایی که این کار داره اینه که ناهار و شام ات آمادست. کافیه شب همه رو قاطی کنی و بذاری تا صبح برای خودش بپزه. صبح بیدار که شدی دیگه دغدغه ی غذا درست کردن نداری و به کارات میرسی. هروقت هم گرسنه شدی غذا آمادست.
+دیشب داشتیم کارتون میدیدیم. لپ تاپ اصلا در موقعیت مناسبی نبود و من گردن درد گرفتم -_- وسطاشم هی خواب میرفتم همسرچند بار صدام زد بی فایده بود :)) خودش که خوابش گرفت خاموش کرد اومد خوابید. یادمون باشه بقیشو ببینیم :))
+پاشم برا گل هامو اب بدم ^-^
  • بنتُ الهدی

مهمون داری

چهارشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۳۳ ب.ظ
خب .. در مورد پست قبل باید بگم که همه چی عالی پیش رفت :) برنامه ی مهمونامون تغییر کرد و نزدیک اذان ظهر اومدن. قرار بود زودتر بیان البته. دخترخاله دو ساعت قبلش اومد پیشم و همین که کسی کنارم بود خودش کمک بزرگی بود. شربت آلبالو با کیک خودم پز پذیرایی کردم و ژله بستنی که صبح آماده ش کردم. و کمی هم پفک و اینا. گیلاس هم توی برنامه بود که مهمونا عجله داشتن و وقت نشد. دورهمی کوچیک خوبی بود. خوشحال شدم عمه و دخترا رو دیدم. رفتن و من و دخترخاله ناهار میخوردیم که پیشنهاد شد بریم باغ نگارستان. ما هم از خدا خواسته پوشیدیم و تا دقایقی پیش اونجا بودیم.
+تصور این که دخترخاله تا شش ماه دیگه ممکنه از تهران بره منو دیوونه میکنه :( تنها کسیه که همسن منه و باهاش رفت و آمد داریم و مثل دو تا خواهریم. رفت من چیکار کنم ؟ :((((
  • بنتُ الهدی

درستش چیه واقعا ؟

دوشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۴۰ ب.ظ
احتمالا فردا عصر عمه اینا بیان پیشمون. تهرانن و تا حالا خونه ی ما نیومدن. با خودم گفتم شربت و میوه پذیرایی کنم. کیک هم سعی میکنم درست کنم ایشالا. به مامان گفتم. میگه آش درست کن :/ میگم گرمه هوا ! بعد من تا حالا اصلا آش درست نکردم و میدونم خوب نمیشه واقعا ! میگه خب الویه. عمه اینا خیلی براتون زحمت کشیدن حالا وقتشه جبران کنید. راستش من اینو قبول ندارم ! بنظرم داریم سختش میکنیم. بعدم با خوردن الویه زحماتشون جبران میشه واقعا ؟ :// من اگر بخوام الویه درست کنم باید صبح خودم پاشم برم موادشو بگیرم. بعد کل آشپزخونه رو بهم بریزم و دوباره تمیز و مرتب کنم. تازه جارو حمام هم بماند. در حالی که الان آشپزخونه امن و امانه. اونوقت حالی برام میمونه که مهمون داری کنم؟ خسته و کوفته. پشیمون شدم که برای مامان گفتم. باید میذاشتم میومدن بعد براش تعریف میکردم. الان برام عکس فرستاده که الویه ت رو اینجوری تزیین کن :( چند شب پیش دعوت شدیم خونه ی دخترخاله ی همسر. اونقدر ساده گرفتن که باورتون نمیشه ! سر سفره یه دیس برنج بود با یه ظرف خورش بامیه. و ماست. همین و فقط همین ! بعدم هندونه پذیرایی کردن. خب من اگر بودم سالاد و ترشی و سبزی هم میذاشتم. ولی الان بنظرم کیک و شربت و میوه کافیه دیگه. نیست؟ الویه رو کجای دلم بذارم :(‌ اصن پشیمون شدم کاشکی نیان :((
  • بنتُ الهدی

سی و 3

شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۵۲ ب.ظ
بعد از گذشت دو جلسه از کلاس طب سنتی، به این نتیجه رسیدم که ما باید بریم روستا زندگی کنیم و شیر و ماست و نون و .. رو خودمون تولید کنیم :/ وگرنه اگر بخوایم همین سبک رو توی شهر اجرا کنیم هزینه ی زندگی مون دو برابر میشه و شاید هم بیشتر ! هرچند چندین برابر همین هزینه خدایی نکرده بعدا ممکنه خرج درمان انواع بیماری ها بشه. در واقع یه جورایی پیشگیری میشه کرد با سالم زندگی کردن. ولی خب شاید من با توجه به شرایطم نتونم دقیقا به گفته های استاد عمل کنم اما میتونم در حد خودم یه تغییراتی ایجاد کنم. مثلا اگه شیرکاکائو نخوریم می میریم؟!یا صبح ناشتا و قبل خواب یه قاشق عسل خوردن. در کل ، راضی ام از شرکت توی این دوره و واقعا دوست دارم تا آخرش رو باشم مخصوصا این که رایگانه :)) بنظرم حتی بیست درصد سالم زندگی کردن بهتر از 100 درصد نادرست زندگی کردنه ! یه نکته ی بسیار مهم هم همراهی آقای همسره که حسابی منو تشویق میکنه و علاقه نشون میده و قطعا هر زنی میدونه همراهی همسرش چقدر میتونه تاثیر مثبت داشته باشه :) و این که از فردا هم میرم باشگاه و بسی خوشحالم. همینا دیگه.. خوش باشید :)
  • بنتُ الهدی