روایت های یک زندگی

۶ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

چهل و هشت

يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۲۸ ب.ظ
وقت هایی که دلتنگ میشم و به روزهای سخت دوری میرسم، یاد دخترخاله می افتم که مامان و باباش یه کشور دیگه زندگی میکنن و بعد از پنج سال همدیگر رو دیدن. به این که حتی خواهرش هم پیشش نیست و یه شهر دیگه ست ! خب زندگی توی این شرایط خیلی خیلی سخت تره. اون هم با سه تا بچه. این که برای زایمان آدم نه مامان خودش باشه و نه مامان همسرش خیلی غیرقابل تحمله ! شاید اگر من بودم حال روحی خیلی بدی داشتم. ولی همیشه یادآوری اوضاع دخترخاله توی اون شرایط آرومم میکنه. فکر میکنم اگر در مورد این مسئله باهاش صحبت کنم به هردومون کمک کنه. به پذیرش این دوری و تحمل کردنش. دخترخاله در بعضی زمینه ها برای من الگو بوده و قبولش دارم. دختر کوچیکش هم اسم منه :) امیدوارم برای عروسی پیش رو ببینمش و یه دل سیر با هم حرف بزنیم !
  • بنتُ الهدی

چهل و هفت

جمعه, ۲۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۱۵ ب.ظ

جمعه ها نوبت کاکتوس است. یک روز تابستانی همسر با یک گلدان کوچک به خانه آمد. پنجره را باز میکنم. آبِ آب پاش هنوز تمام نشده. چشمم میخورد به زنی که کنار پنجره ی آشپزخانه اش پا روی پا انداخته. با یک دست قلم موبایل را گرفته و در دست دیگرش سیگاری ست روشن. حالم را به هم میزند. طوری که مرا نبیند کاکتوس را آب میدهم و آن گلدان همیشگی را. بعد هم پنجره را محکم میکوبم و می آیم بیرون.

  • بنتُ الهدی

چهل و شش

پنجشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۰۸ ب.ظ

یکی از اشتباهاتی که خانم ها بعد عروسی شون دچار میشن اینه که علایق شون رو میذارن کنار. چرا؟ چون همسرشون به اون چیز علاقه مند نیست ! یکی از فراوان ترین مثال هاش اختلاف سلیقه توی غذاست. مثلا چون آقا فلان غذا رو دوست نداره خانم هیـــچ وقت نمیپزه و همیشه حسرت میخوره که خییییلی وقته غذایی که دوست دارم رو نخوردم. خب چرا آخه؟ من از همون اول سعی کردم دوست داشتنی هام رو حفظ کنم. من دال عدس خیلی دوست دارم.(همون عدس قرمزها) و همیشه وقتی میرفتیم خرید حبوبات به اندازه ی خودم میخریدیم. هروقت هم میلم میشد برای خودم میپختم(زود میپزه و این یکی از مزیت هاشه!) یا این که کنار غذا درست میکردم. حکم سوپ رو داشت یجورایی برای من ! منتها همسرم دوست نداره. تا همین دو شب پیش که شام نداشتیم و من پاشدم برای خودم درست کردم. وقتی داشتم میخورم همسر هم یه قاشق امتحان کرد و خوشش اومد :) منم رفتم همه شو کشیدم و با هم خوردیم. به همین سادگی ! نه تنها از غذای مورد علاقه ام نگذشته ام بلکه همسرم رو هم علاقه مند کردم ! خلاصه .. امروز که کوکو سیب زمینی داشتیم و همسر رفته بود نون بگیره منم سریع دال عدس گذاشتم و کنار غذا خوردیم :) خورش بامیه هم یکی از غذاهایی که همسری دوست نداره و من عاشقشم :)) برای این که هر دومون از غذا لذت ببریم یک خورش جدید از خودم دراوردم به اسم بامیه بادمجون :)) بامیه ش برا من ! بادمجونش برای همسر :)

یا در مورد سوپ ! موفق شدم همسر رو سوپ خور کنم اونم چه جووور :)) 

به علایق مون احترام بذاریم :)

  • بنتُ الهدی

دخترانه بمان

چهارشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ
این اولین نامه ای ست که برایت مینویسم. با این که حتی اسمت را هم نمیدانم. آن واژه ای که در شناسنامه ثبت میشود آنقدر ها هم مهم نیست !‌من هروقت دلم بخواهد میتوانم صدایت بزنم باران. هروقت آرام جانم شدی " دل آرام " صدایت کنم. و گاهی وقت ها هستی خطابت کنم. حالا اسمت توی شناسنامه هرچه که میخواهد باشد !
دخترم، زندگی بالا و پایین زیاد دارد. در هر سنی که یاشی. گاهی آنقدر مشغله داری که یادت میرود موهایت را اول صبح شانه بزنی. بعضی شب ها انقدر خسته ای که با عینک روی چشمانت خواب میری. و اصلا نمیفهمی کی خواب رفتی ! نه این که این مشغله ها بد باشد. حتی اگر مشغول لذت بخش ترین هایت هم بودی، یادت باشد دخترانگی ات را نکُشی. دخترانگی یعنی همین طیف رنگی لاک های روی میز ارایشت. یعنی همین که حواست به پوست حساس دخترانه ات باشد. ضد افتاب را فراموش نکنی. هفته ای دوبار صورت ات را با شوینده ی مخصوص جنس پوست ات بشویی. دخترانگی همین چند دامنی ست که توی کمد داری. همین گیره ها و تل ها و گوشواره های میخی و آویزان است. دختر بودن این است که عکس پروفایلت را یک روز در میان عوض کنی. برای این که حوصله ات جا بیاید کل اشپزخانه را برای پختن کیک کاکائویی بهم بریزی. دختر بودن یعنی با بوی گل ها مست شوی و دفتر شعرت را ورق بزنی. دخترم، دختر بودن همین هاست. حتی وقتی خانم خانه شدی همان دختر 15 ساله بمان. مبادا صبح ها یادت برود موهایت را شانه بزنی ! حواست را بده خط چشم ات کج و کوله نشود. رنگ لاک ات را با لباس ات ست کن و هروقت توی آینه خودت را تکراری دیدی، رنگ موهایت را عوض کن.
میدانم، بعضی روزها حال و حوصله ی خودت را هم نداری چه رسد به این کارها. اما نگذار این روزها کــش بیایند. سریع خودت را پیدا کن. دختر درون ات را فعال کن و همان شادِ زیبای همیشگی باش :)

مادرت.
  • بنتُ الهدی

چهارفصل

چهارشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۳۶ ب.ظ
پاییز برای من زیباترین است. هوایش، عطرش، رنگش را دوست دارم. یک روز پاییزی می تواند تمام غم های عالم را در دلم بنشاند و روز دیگرش دلم بخواهد حجم عظیم شادی ام را با تمام مردم جهان قسمت کنم. پاییز فصل رفت و آمد احساسات متضاد است. حتی در لحظه ! دومین فصل دوست داشتنی ام زمستان است. سرمایش میچسبد حتی اگر برف نبارد. دستکش و جوراب مامان بافت و شال گردن رنگی اش زیباست. " ها " کردن های اول صبحی و گرم کردن دست هایی که از سرما خشک شده. نرگس خریدن های توی راه خانه خودش شادی آور است اصلا ! هرچند این علاقه بی ربط به ماه تولدم -دی- نیست. اگر زمستان نمای زیباتری داشت شاید بیشتر از پاییز دوستش داشتم. ولی انصافا نارنجیِ پاییز اولویت دارد به برهنگی درختان زمستانی. بعدتر میرسیم به تابستان. گرمایش را که کنار بگذاریم، میشود در موردش صحبت کرد. تعطیلی اش بعد از درس و مدرسه و دانشگاه عجیب می چسبد. مسافرت های خانوادگی و کلاس های تابستانی. میوه های خوبی هم دارد. و اما بهار. راستش خنثی ترین است برای من. جز همان یک هفته ی اول فروردین که سرگرم عید دیدنی هستیم و خوش میگذرد، باقی اش چه جذابیتی دارد؟ یک عده عشاق اردیبهشت هم زیادی شلوغش کرده اند دیگر ! باقی اش هم که خرداد است و زمان امتحانات. با این همه، من با هوای بارانی امروز، جان گرفتم. با بوی نم اش هزار بار مُردم و دلم خواست تا ابد پاییز باشد ..
  • بنتُ الهدی

صـــبــــر

جمعه, ۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۱۳ ق.ظ

صبر

صبر

و صبر !

مهم ترین کلید زندگی مشترک .

که بدست آوردنش آسون نیست. ولی خیلی واجبه !

  • بنتُ الهدی