روایت های یک زندگی

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

پنجاه و سه

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ب.ظ
بهترین مشهد زندگیم رو تجربه کردم :)
به قدری خوش گذشت که هنوز برنگشته بودیم دلمون تنگ میشد ! خداروشکر .. شد از بهترین خاطره های دونفره مون .
به یلدا اعتقادی ندارم. دورهمی هم که دوسالِ خبری نیست ! با همسری انار و میوه میل میکنیم و خوشیم :)
  • بنتُ الهدی

به وقت مشهد

دوشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۴ ب.ظ
انشاالله داریم میریم مشهد :)
اردوی ازدواج دانشجویی
با همه ی سختی هایی که این ماه کشیدیم سعی میکنم به هیچی فکر نکنم و فقط خوش باشیم اونجا .
اولین مشهد تنهایی مونه بدون خانواده ها. اونم توی هتل ^-^
امیدوارم همه چی خوب باشه و خاطره بشه برامون.
اخلاق توی مسافرت خیلی مهمه ! این که بتونی در کنار دیگران خودت رو با شرایطی که شبیه خونه نیست وفق بدی کمی سخته. انعطاف پذیری بالایی میخواد وگرنه همش میشه اعصاب خوردی و قهر. امیدوارم برا ما این چیزا پیش نیاد :)
هوا هم که ســـرررد ! بنظرم تجربه ی جالبی باشه :)
  • بنتُ الهدی

پنجاه و یک

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۷ ب.ظ
به این فکر میکنم که چقدر از رویاها و فانتزی هامون بعد از مرگ به دردمون میخورن؟ چقدر این دنیایی شدیم ! برای بعضی چیزها یه جوری خودمونو به اب و آتش میزنیم انگار موندنی هستیم . واقعا کدومش برامون ذخیره خواهد شد ؟‌ چقدر برای بعضی چیزها بیخودی حرص میخوریم .. چقدر حرف دیگران رو به دل میگیریم و بداخلاقی میکنیم. نمیدونم این شهدای حله چی داشتن که من رو یهو اینقدر عوض کردن ! یه تصمیمی رو که بارها گرفته بودم و زیر پا گذاشته بودم عملی کردم. و دیدم خیلی عوض شده .. به خیلی چیزها. شاید اونا رفتن تا ما یکم به خودمون بیاییم. وقتی همه مون رفتنی هستیم .. چقدر اینقدر برای این دنیامون جمع می کنیم؟ پس زندگی ابدی چی ؟ مگه چقدر دیگه قراره زنده بمونیم؟
  • بنتُ الهدی

مثل شام امشب !

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۴ ب.ظ
یکی از چیزایی که شدیدا توی ذوقم میزنه اینه که یه غذای جدیدی رو از روی دستور درست میکنم و خوب نمیشه :(
هرچند همسری اصلا ایراد نمیگیره و به روم نمیاره ولی خودم حس خوبی ندارم !
این همه با ذوق زحمت میکشی آخرش نتیجه مطلوب نیست :/
  • بنتُ الهدی

ای وای ..

شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۳ ب.ظ
شهدای ترور حله ی عراق . همسایه هامون بودن . می شناختم شون .. ای وای .. باورم نمیشه .. ریحانه و رباب مامان باباشونو باهم از دست دادن .. الان حالشون چطوره؟؟ شب احیا دیدمشون .. مامان میگفت رفتیم خونه شون باورشون نمیشده هنوز . دوقلوها که مامانشون اجازه نداده بود شوهراشون برن کربلا و با بچه ی کوچیک تنهاشون بذارن . حالا خودش رفت و شهید شد ..  خدای من .. خانم کاظمی که معلم خودمون بود . خوش به حالشون . پاک پاک برگشتن پیش خدا . قلبم درد میکنه .. با مامان پشت تلفن گریه کردیم .. حالا امسال کی روز اول روضه اعمال رو بجا بیاره؟؟ ای خدا ..
  • بنتُ الهدی