روایت های یک زندگی

۱۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

نسل سوخته

سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۱۰ ب.ظ

دیده اید این پیج هایی که مامان ها برای بچه هایشان میسازند توی اینستاگرام؟ دیده اید این حجم از غرق شدن در دنیا را؟ فکر کنم توی آتلیه زندگی میکنند ! اینقدر که بچه هایشان عکس دارند توی آتلیه با آن لباس های خارجکی شان. از تولدهایشان که نگویم. تم تولد و کیک و مراسم مختلط وو .. بعد میشود انتظار داشت بیست و چندسال دیگر همین دختر یک قلم از جهزینه اش کم باشد؟ یا عروسی اش در فلان تالار بالاشهر نباشد؟ پسری که هرچه میخواسته برایش فراهم بوده میتواند چشم بپوشد از عیب های همسرش؟ یک روز اگر ناهارش سرساعت حاضر نبود داد و بیداد راه نمی اندازد؟ واقعا این سطح از رفاه مادی لازم است؟ اصلا مگر چند درصد مردم می توانند اینقدر برای فرزندشان هزینه کنند؟ خب معلوم است با این اوضاع نهایتا دو بچه بیشتر نمیشود داشت. بعد همین ها هستند که میگویند بجای روزه به فقرا کمک کنیم ! و ناراحتند از این که مدرسه عکس سه در چهار باحجاب از دخترشان میخواهد. وقتی به راحتی عکس بی حجاب خودشان را منتشر می کنند. و فیلم عروسی هایشان را. و خیلی چیزهای دیگر که قابل گفتن نیست !

دلم میسوزد به حال نسلی که این چنین تربیت میشوند .. ناراحتم برای بچه هایی که افتخارشان تعداد عکس های آتلیه و داشتن عروسک فلان برند و پوشیدن لباس مارک است. حالم به هم میخورد از این حجم غرق شدن در مادیات.. که هیچ منطق و تربیتی پشتش نیست ..

  • بنتُ الهدی

بابای مهربانم

سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۰ ق.ظ

بابا امروز مقدار پول برامون فرستاد. گفت ماه رمضان که نشد دورهم باشیم این مبلغ رو مهمان ما باشید برید بیرون افطار بخورید و عکسشم بگیرید :)

حالا من دارم نقشه میکشم که کجا بریم و چی بخوریم :))

خب مقدار قابل توجهی هستش و ما خودمون باشیم هیچوقت انقدر خرج نمی کنیم ! میشه یه شب تووپ و بیادموندنی و خاص برای خودمون بسازیم :) 

مثلا یه رستوران سنتی دیزی بزنیم. میچسبه !

  • بنتُ الهدی

تا 1400 با تو !

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۴۵ ق.ظ

این انتخابات با تموم بالا و پایین هاش، با تموم کم و کاستی هاش، گرچه نتیجه ش مورد پسند ما نبود، اما خیلی بالا کشوندمون. و من بسیار خوشحالم از این اتفاق. و خداروشکر میکنم به خاطر بینشی که بهمون داد. کیف میکردم وقتی جناب همسر وقت میذاشت برای تبلیغ چهره به چهره. اون وقتایی که پشت تلفن با بقیه بحث میکرد دلم میخواست زل بزنم بهش. اصلا همین مسجد رفتن الانش، از همون روزها شروع شد. 

واقعیت اینه که من عاشق مردهای اهل سیاست هستم !

+دیره، ولی دوست داشتم ثبتش کنم

  • بنتُ الهدی

صد و نوزده

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۴۰ ب.ظ

دعوت شدیم عروسی و نسبت نزدیکی نداریم باهاشون. جالب اینجاست که فقط ما و پدرشوهراینا دعوتیم و هیچ کدوم از خواهرشوهرا نیستن :)) دلیلش رو نمیدونم ولی جالبه که فقط پسر خانواده رو دعوت کردن. اولین بار بود که کارت عروسی به اسم ما میومد. به همسر میگم ما هم برا خودمون خانواده شدیما :) حس خوبیه .. اون تاریخ انشاالله اهوازیم ولی احتمالش بسیار کمه که بریم ! من مثل یه عروس نمونه از اول تا آخر باید بشینم کنار مادرشوهر :| البته اگر خودشون اهواز باشن. 

+بیاد ندارم اینقدر شب امتحانی بوده باشم ! اونم درسی مثل آمار از نوع استنباطیش درحالی که یک هفته فرصت داشتم :|

چقدر امتحانا کش میان :( تموم بشید دیگه

  • بنتُ الهدی

صد و هجده

سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۵۳ ب.ظ

هیچ حرفی ندارم. فقط آمده ام بگویم محتاج دعایتان هستم. لطفا، خواهشا، مرا هم دعا کنید در این شب هایی که تقدیر یک سال مان رقم میخورد.

  • بنتُ الهدی

به وقت مهمانی

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴ ق.ظ

خواب بودم که همسر خبرداد شب مهمان داریم ! خواهرشوهرم اینا مسافر مشهد هستن و شب میخواستن تهران توقف کنن تا فردا صبح. قرار بود ساکن بشن طبقه ی پایین خونه ی مادرشوهر. مادرشوهراینا هم خودشون مشهدن ! و ما دعوت شون کردیم برای شام. حالا ساعت چنده؟ چهار ! بلافاصله زنگ زدم به مامان که چی بپزم؟ بین قیمه بادمجون و چلومرغ گزینه ی دوم نهایی شد ! و بلافاصله همسر رو فرستادم خرید. نه برنج داشتیم نه مرغ :))‌ چهار و نیم مشغول کارها شدم تا نه و نیم شب ! بدون وقفه .. آشپزخونه هم بهم ریخته بود. نزدیکای ساعت ده بود که سفره رو چیدیم. مهمون هامون روزه نبودن و در واقع شام دادیم نه افطاری. چلو مرغ. ماست خیار. سوپ جو(که خیلی دوست داشتن!). و پذیرایی هم میوه و هندونه. سالاد و رنگینک و نشا و سبزی هم تو گزینه هام بود که واقعا وقت نکردم ! همش استرس داشتم مرغ ها خوب پخته باشن و خیالم از بابت برنج راحت بود که خوب درمیاد. هر کدوم از غذاها رو نذر یکی از ائمه کردم و انصافا هم عالی شد همه چی و همه خوش شون اومد :) کلی اعتماد به نفسم رفت بالا :)) آخه ما خیلی مهمونی نمی دیم و واقعا فکر نمی کردم توی اون زمان بتونم نمام کارها رو تموم کنم ! البته همسرجان پا به پام کمک کرد و همه ی مرتبی ها رو انجام داد خدا خیرش بده. از ماشین ظرفشویی هم تشکر میکنم که زحمت ظرف ها رو کشید واقعا ممنونشم :))

+خداروشکر میکنم هزار بار بخاطر بودن مامان. دوره ولی اینجور وقتا خیلی کمک بزرگیه. اگر مشورت هاش نبود شاید تصمیمی نمی گرفتم همچین کاری کنم ! کلی بهم انرژی داد :)

+همسرجان جانان هم که با زبون روزه کلی خرید کرد و حتی خرما هم خودم گذاشتم دهنش سر اذان ! تا لحظه ی آخر مشغول بنده خدا. خودم تنهایی قطعا از پس کارها برنمیومدم. ممنونم که اینقدر به من کمک کرد.

+خب دوست تر داشتم که گزینه های مد نظرم هم سر سفره می بود ! هرچند واقعا انتظار همچین مهمونی نداشتن و در حد همون میوه و دیدن همدیگه کفایت میکرد. اولین بار بود که میومدن خونه ی ما :) ولی ادب حکم میکرد و البته خودم هم دوست داشتم یه وعده دعوت شون کنم. کلی هم گفتن که خیلی مفصل گرفتین و اینا ! :)) تازه نمی دونستن چه برنامه هایی داشتم که اجرایی نشد :))

+مهمون داری کلا پدیده ی خوبیه .. کاش رفت و آمدها توی خونه بیشتر بود.. خیای دلم میخواست ماه مبارک افطاری بدم. هرچند مهمون هامون روزه نبودن اما یکی از خواهرشوهر ها موفق شد دستپخت من رو نوش جان کنه :))

+شب خوبی بود و خوش گذشت. خداروشکر بایت تموم نعمت های قشنگش ..

  • بنتُ الهدی

نیمه ی رمضان

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ق.ظ
خب .. شب میلاد خیلی معمولی تر از همیشه بر ما گذشت و خونه مون اصلا حال و هوای جشن نداشت ! همسر بعد از افطار دوساعت خوابید و منم سریال دیدم و درس خوندم. اون وسط فقط شعرخوانی صابر خراسانی بهم چسبید و اشکم رو درآورد .. شاید اگر برای امروز برنامه چیده بودم طور دیگه ای میگذشت اما واقعا حسش نبود ! برعکس میلاد امام حسین علیه السلام که حسابی شارژ بودم و تا چند روز صدای مولودی توی خونه مون بلند بود :) چقدر دلم میخواست امشب مهمانی میدادم. مخصوصا به خانواده همسر که تا حالا توفیق نداشتن دستپخت من رو نوش جان کنن :)) دوریه دیگه .. هعــی .. یه سفره مینداختم از این سر تا اون سر خونه و همه دور هم بودیم :) یه شب هم خانواده ی خودم رو دعوت میکردم ^_^ خب دیگه بهتره از خیالات بیام بیرون و به امتحان فردا و پس فردا فکر کنم که عین واقعیته :/
  • بنتُ الهدی

برسد به دست اولین فرزندمان

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۳ ق.ظ
برای جشن تولد یک سالگی ات، یک استخر توپ گرد میخریم. پر از توپ های رنگی. وقتی کتاب در دستم بود و مشغول خواندن درس، می نشانمت آنجا و تمام اسباب بازی هایت را میریزیم دورت. که بگذاری محض رضای خدا دو خط درس بخوانم ! بعد می نشینم یک دل سیر نگاهت می کنم و حواسم پرت می شود. به خودم که می آیم می بینم صدای زنگ در می آید. نه درس خواندم، نه سفره را چیدم، نه خانه را جارو زدم. پدرت هم که پشت در است ! عوضش یک دنیا عشق کردم کنار تو.

+میدونید که همیشه یه بهونه ای برای درس نخوندن هست؟ :))
+میدونم که هیچ بچه ای با همین چیزی سرگرم نمیشه و نهایتا یه ربع مشغولش میکنه :/
+اینجانب یک استخرِتوپ دوست هستم که هنوزم اگر میشد شیرجه میزدم توی استخرتوپ پارک ها. خیلی حال میده !

  • بنتُ الهدی

میگما خوب شد سایه جنگ رو از کشورمون دور کردن !

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

+شغلت چیه؟

_امنیتی

+چیکار میکنی؟

_بعضی روزای آروم فحش میخورم،

بعضی روزای شلوغ، گلوله

.

یادمون نره این واقعه ای که توی نصف روز جمع شد و تمام، حاصل جنگیدن های شبانه ی شهدای مدافع حرم مون بود. 

بیست سال بعد اسم اون قاضی که حکم اعدام ترور های امروز رو داد نذاریم جلاد. برای جمع کردن رای !

+اون متن بالا از من نیست. اما عجیب به دلم نشست !

  • بنتُ الهدی

صد و دوازده

دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۹ ب.ظ

این تعطیلات را رفته اند خانه ی خواهرش که شهر دیگری ست. عکس بچه هایشان را گذاشته کنار هم که مشغول بازی اند و ذوق از چشم هایشان می بارد. من همیشه دوست داشتم خواهر داشته باشم. هم جنسی به غیر از مادر در خانواده. که آن حرف هایی را که نمیشود به مامان گفت، با خواهر در میان گذاشت. حتی الان. فکر میکردم بزرگتر که شوم، به این آرزوی بچه گانه ام میخندم ! اما نه. من هنوز هم جای خالی خواهر نداشته ام را حس میکنم و از خدا خواسته ام اگر بنابر دختردار شدن ما باشد، لطف کند دوتا، یا بیشترش را نصیب مان کند که لااقل دخترکمان مثل مادرش بی خواهر نباشد. آن وقت من بنشینم و به خواهر دخترم حسادت کنم !

+نمیدانم چنین مطلبی با این موضوع را قبلا اینجا نوشته ام یا نه ! اگر تکراری است ببخشید .

  • بنتُ الهدی