روایت های یک زندگی

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

همین حوالی

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۳۲ ب.ظ

و همانا بزرگترین خوشبختی این روزهایمان این است که وقت دلتنگی، لباس هایمان را میپوشیم و ده دقیقه ی دیگر میرسیم خانه ی پدری.

قابلمه هایمان را دست میگیریم و ناهارمان را دورهم میخوریم.

انگار یک غم بزرگ از دلم برداشته شده از وقتی آمده ایم اینجا.

الحمدلله

  • بنتُ الهدی

رزق سوم محرم ات

يكشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۶ ب.ظ

قربونت برم که هنوز نیومده رزق محرمت رسید ..

و من خوشبخت ترینم که اولین هات رو تو محرم ارباب گرفتی ..

امروز رفتیم روضه خونه دایی. زندایی جان برای دخترها یه بسته تهیه کرده بود حاوی دستبند دستساز خودش و یه پیکسل دخترونه ی محرمی و لواشک. برای پسرها هم یه بسته برنجک با یه آویز دوچرخه.

بعد از روضه، بسته ها اضافه اومد. زندایی گفت اگه قول میدی سال دیگه با نی نی ت بیای، بهت میدم !

خندیدم و گفتم بااشه قول میدم نی نی بیارم ولی قول نمیدم دختر باشه ! اون دیگه دست من نیست !

زندایی گفت بااشه قول دادیا ! و از دوتا بسته بهم داد :)

..

من که غش کردم برات هنوز نیستی نی نی جانم ..

منتظرم همسری از سفر برگرده نشونش بدم :)

دیگه وقتش شده یه چمدون (!) برات کنار بذارم وسایلتو بذارم توش تا دنیا بیای ^_^

به دخترخاله گفتم حالا که اومدم اهواز روی من حساب کنه برای نگه داشتن دوقلوهاش. دو روز باهم اومدیم روضه دخترا رو نوبتی گرفتیم :) دختردایی قندعسلم امروز بغلم بود. خب آدم دلش نی نی میخواد دیگه :)) کلی آدمم شاهد بودن اونجا و منتظر تا سال دیگه من با نی نی بیام روضه :)) ایشالا :)

  • بنتُ الهدی