روایت های یک زندگی

دغدغه های مامان یک دختر

پنجشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۸ ب.ظ

از دیروز که فهمیدم داریم دختر دار میشیم، مدام به این فکر میکنم که باید چجور مادری براش باشم؟ خودم رو در نقش فرزند تصور میکنم، درست مثل بچگی هام.. دوست داشتم مامانم چه شکلی باشه؟ چه اخلاقی داشته باشه؟ تو چه جایگاه اجتماعی باشه؟

باید یکی یکی به این سوالات جواب بدم..به شدت نیاز دارم یه سری تغییرات اساسی توی رفتارم بدم.. دوست ندارم کمبودهایی که قبلا داشتم برای دخترم تکرار بشه..من باید بهترین مامان باشم براش. دعا کنید بتونم :)

  • بنتُ الهدی

به تاریخ امروز..

چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۷ ب.ظ

روی پیشونی فرشته ها نوشته

هرکی دختر داره جاش وسط بهشته :)


ورودم به دنیای صورتی ها رو تبریک میگم :)

ایشالا صحیح و سالم بیای بغلم دخترکم ..

الهی شکر..


  • بنتُ الهدی

همسایه

چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۵ ب.ظ

ذوق مرگی یعنی:

خانم همسایه در رو بزنه، با یه سینی توی دستش بگه: ناهار قرمه سبزی درست کردم گفتم شاید بوش بپیچه هوس کنی.

^_^

پریشب فهمیده بود باردارم.

همسایه بغلی مون هستن. یه خانم شاغل با یه دختر نوجوان و یه پسر گوگولی دبستانی. یه وقتایی صدای بلند بلند حرف زدن هاشون و صدای دعواهای خواهر-برادری شون میاد :) راستش هیچ رابطه ای با هم نداشتیم تا حالا! خیلی حرکت مهربانانه ای زد یهویی :))

تصمیم دارم توی کاسه خورش ترشی دست سازم رو بذارم .. اما توی بشقاب برنج شون چی؟ چه قدرم دست پختش شبیه خودمه :) 

  • بنتُ الهدی

درد دل

سه شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۱ ق.ظ

اگر انرژی منفی های این پست جذب تون میشه، خواهش میکنم نخونید :)

از قبل بارداری شنیده بودم خانم ها توی این دوران از نظر عاطفی دچار نوسان میشن و کلا روحیه ی حساسی پیدا میکنن. اما تا همین چند هفته ی اخیر، با عمق وجود درکش نکرده بودم! سه ماهه ی اول بیشتر با ترس و اضطراب های گاه به گاه گذشت.. حتی وقتی خانم دکتر عزیزم در ویزیت اول گفت اگه تا سه ماه اول بمونه خوبه.. یک لحظه دلم ریخت و توی دلم گفتم اگه بخواد بخواد می مونه. و دیگه بهش فکرنکردم. حرفش رو از ذهنم پاک کردم و تا حالا به هیچکس هم نگفتم اون شب یک لحظه قلبم ایستاد. تا اوایل سه ماهگی خانه ی پدری بودم و همه هوامو داشتن..مامان یک روز در میون بساط کباب راه مینداخت و بابا کاسه ی آجیل بالای سرم رو پر میکرد. خب طبیعتا هیچ دلیلی برای احساس بد داشتن، نداشتم. حالا که کمی سنگین شدم و کم انرژی هر حرفی، نگاهی، صدایی آزارم میده. امشب بعد نماز نشستم و گریه کردم. صدای بلند تلویزیون آزارم میده. جمع و پهن کردن سفره برام خیلی سخته. یه وقتایی با خودم میگم من قبلا چطوری پله ها به سرعت بالا میرفتم؟ با وجود همه ی همکاری های همسر باز هم کم میارم. انگار اون ترس، جای خودش رو داده به یه روحیه ی  شکننده! حالا خوب میفهمم این که خانم های باردار توی این دوران حساس میشن یعنی چی.

هر لحظه شکر کنم بازم کمه، این درد دل ها رو به حساب ناشکری نذارید. 

  • بنتُ الهدی

مهمانیِ دیشب

يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ

دیشب بعد مدت هاا برامون مهمون اومد.

پسردایی همسر و خانمش که در دوره ی عقد به سر میبرن :)

خیلی یهویی تصمیم به پختن شام گرفتم طوری که تا زنگ در رو زدن تازه میخواستم اولین اسنک رو درست کنم! دیگه به همسر گفتم یه مبل بیاره برای عروس خانم بشینه توی آشپزخونه کنارم که حوصلش سر نره :)) خیلی بدم میاد صاحبخونه کاراشو بذاره وقت اومدن مهمون ها انجام بده! دوست دارم مهمون میاد هممه چی آماده باشه :) ولی خب دیشب برای اولین بار این اتفاق افتاد. ما هم از فرصت استفاده کردیم و کلی حرف زدیم. عروس و دوماد از من و همسر کوچیکترن و یه حس بزرگانه طور بهم دست داده بود :)) از وقتی خبر دادن میان رفتم توی فکر که هدیه چی بذارم جلو عروس خانم :) ما رسم داریم زن و شوهر برای اولین بار که میرن خونه ی کسی یه هدیه کوچیکی بهشون میده.. رفتم دیدم توی کشو یه جعبه هست از این آینه های دسته دار سنتی و شونه ها کنار هم. نگهش داشته بودم برای خواهرزاده همسر ولی انگار قسمت این یکی عروس بود :) نرسیدم کادوش کنم فقط گذاشتم توی پلاستیک خوشگل و نگم که چقدر سورپرایز شد عروس مون! گفت اولین هدیه مونو از اینجا گرفتیم :) کلا در جریان این رسم نبود انگار. من معمولا هدیه هایی که بهم میدن و لازم ندارم میذارم کنار هدیه میدم به یکی دیگه! برای همچین مواقع فوری خوبه :)) یه رومیزی هم دارم ببینیم اون به کی میرسه :)) بعد شام چیپس و پفک هایی که داماد خریده بود باز کردیم و خوردیم. و دیگه نوبت به بستنی نرسید! دوازده شب بود که رفتن. جر و بحث های یواشکی شون سر رفتن منو یاد خودمون انداخت. داماد باید خانمشو میبرد شهر دیگه ای که یک ساعت راهش بود اونم عصر نه اون موقع شب! بعد ما ساعت ده تازه سفره انداخته بودیم :)) آقایون کلا دل نمی کندن از هم.دوران مجردی هم رفیق بودن حسابی. بعد ازدواج مون دعا میکرد این آقا زودتر زن بگیره چون پایه ی تا نصف شب بیرون رفتن های همسرم بود و من چقدر حرص میخوردم از دستش :)) عه اینو یادم رفت به خانمش بگم :))

  • بنتُ الهدی