روایت های یک زندگی

و رمضانی که گذشت..

شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۰ ق.ظ

کم پیش میاد برای این مسائل اشک بریزم

معمولا اهمیت نمیدم و میگذرم.

اما..

دلم خیلی گرفته..

از دخالت توی زندگی دونفره مون

از نگرانی ها و دلسوزی های بیخودی

از شنیدن یه سری حرف تکراری که فقط اعصابمو بهم میریزن

از منت گذاشتن ها

از کنایه ها 

خسته ام..

این روزا دارم سعی میکنم خونه مون رو غرق عشق کنم..

اجازه ندم هیچکس حال خوب دونفره مون رو خراب کنه..

سعی میکنم یه خونه ی شاد بسازم..

با همه ی موانعی که سر راهمون میگذارن ما راه مون رو پیدا کردیم..

و داریم میریم جلو..

امیدوارم خدا هوامونو داشته باشه..

+عیدتون خیلی مبارک. نماز و روزه هاتون قبول باشه الهی.

  • بنتُ الهدی

دی روز.

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۱۲ ق.ظ

امروز ازون روزا بود !

خیلی دلم گرفته بود و علتشم میدونستم. تا عصر تحمل کردم و ساعت6از خونه زدم بیرون. رفتم بازار :| با زبون روزه تو این گرما. اصولا وقتی ناراحتم باید از خونه بزنم بیرون وگرنه دق میکنم :| به همسرم خبر ندادم خونه مامانش اینا بود. خیلی گشتم برای پیدا کردن یک عدد لباس مهمانی و خداروشکر پیدا کردم. همسر اومد دنبالم و رفتیم سه شاخه گل مریم خریدیم :) دوتاش برا دخترعمه جان که افطار مهمون شون بودیم و یکیشم برا خودمون. سریع لباس پوشیدیم و رفتیم اونجا. دورهمی خوبی بود و خوش گذشت. 

به این نتیجه رسیدم که دفعه بعد بجای رفتن به بازار برم با یکی از دوستان صحبت کنم :| بنظرم بهتر جواب میده. اگه خرید نمیکردم مطمئنم حالم بدتر میشد. شاید اگه میرفتم خونه دوستم و میدیدمش بهتر بود. هرچند واقعا خریدم واجب بود و دیگه وقت بازاررفتن نداشتم این چندوقته هم خیلی دعوتیم.

ای خواهرِ نداشته ام کجایی که اگه بودی امروز باهات حرف میزدم حالم خوب میشد. هق هق.

چقدر بد نوشتم اما شما ببخشید.

  • بنتُ الهدی

تنها در خانه1

شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۴۷ ق.ظ

همین امروز عکس چندتا از مردهای متاهل فامیل رو دیدم که بعداز مراسم احیا مجردی رفته بودن سحری بیرون خورده بودن.

و همینطور چندتا عکس دیگه از شبگردی(!) هاشون.

با همسری در مورد تفریحات مجردیِ آقایون و رفیق بازی و اینا صحبت کردیم.

یادم اومد سال اول زندگی مون که وقتی میومدیم اینجا و تهران نبودیم، گاهی 12شب خونه مامانم اینا تنها بودم و همسر با دوستاش بیرون بود. چقدر ناراحت میشدم. چقدر دلم میشکست.

امشب بعد از افطاری خونه آقابزرگ، ساعت 12 بود که تصمیم گرفتن برن بیرون و بعدم خونه مامانم اینا بشینن پای ps4.

اگه بدونید چقدررر باهاش صحبت کردم تا راضی شد منو تنها بذاره خونه و خودش بره!

دیگه داشت ماشینو میورد توی پارکینگ که بهش زنگ زدن گفتن بیا و رفت.

اینا رو گفتم که بگم آدم ها خیلی عوض میشن :) هرچند همسر من آدم رفیق بازی نبود ولی حالا دیگه همون چندوقت یکبار رو هم تا خیالش از من راحت نباشه نمیره. و این رشدها توی زندگی مشترک گاهی زمان میبره. هرچند تا آدم خودش نخواد هیچوقت عوض نمیشه. و این خواستن خیلی مهمه. معمولا یک سال زمان میبره تا زوج ها همدیگه رو بشناسن و تغییر کنن. این که میگن سال اول زندگی بچه دار نشید بخاطر همینه.

امشب بعد از دوسال و هشت ماه تو خونه تنهای تنهام :)

  • بنتُ الهدی

عیدتون خیلی مبارک

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۳ ب.ظ

یکی از اسم های پیشنهادیم برای پسر آینده ی احتمالی مون

سید محمدحسنِ

:)

که هرسال، شب تولد کریم اهل بیت خونه مون افطاری بدیم و جشن بگیریم :)

..........

تا خدا چی بخواد

..........

هرچند ترجیحم تک اسمیه، ولی این اسم رو خیلی خیلی دوست دارم. امیرمَهدی هم ازون دواسمی های خیلی قشنگه! ولی حساب میکنم میبینم اسم و فامیلی بچه مون پنج تا کلمه میشه :| نامه س مگه؟ :))

بعدم وقتی اسم طولانی شد هرکی یه چی صدا میزنه! یه بخشیش حذف میشه.

و از همه مهم تر..

سید اولش معمولا گفته نمیشه.

و خب من یوقتایی دوست دارم با سید اول اسمش صداش بزنم.

دخترمم با سادات بعد از اسمش.

دلم ضعف رفت خودم :))

ایشالا هروقت نی نی دار شدیم اسم اصلی شو رو میکنم :)

  • بنتُ الهدی

بدخلقی

شنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۲۳ ق.ظ

این روزها، به یک ویژگی خودم پی بردم.

وقتی عصبانی میشم، کنترل کلامم رو از دست میدم و حرفهایی میزنم که طرف مقابل رو ناراحت میکنه.

منظورم فحش و ناسزا نیست :))

لحنم بسیار بد و کلامم تلخه :(

تو همین موقعیت های روزانه..

مثلا..

امروز ظرف ترشی از دستم افتاد و ریخت روی موکت آشپزخونه..

دم افطار بود ما هم عجله داشتیم بریم خونه مامانم اینا و ازونجا بریم جایی..

مجبور شدم تمیزش کنم بعد بریم.

وای نمیدونید چقدر موقع شستن موکت با همسرجان بد صحبت کردم :((

چقدر غر زدم.. چقدر ایراد گرفتم که این قسمتشو بشور..اونوری بگیرش..چرا فلان و بهمان وو.. همه شم با عصبانیت :((

البته همسرم شوخیش گرفته بود سربه سرم میذاشت :|

ولی واقعا نمیدونم چرا اینقدر کم طاقتم..تاحالا فکر میکردم خیلی آدم خونسردی هستم ولی دیدم نسبت به خودم عوض شد..

توی مسیر خونه مامان از همسرجان عذرخواهی کردم بابت رفتارم.

باید خودمو اصلاح کنم.

مادری خیلی خیلی صبوری میخواد و من با این بداخلاقیم اصلا مادر خوبی نخواهم بود!

آیا شما راهکاری دارید در جهت اصلاح؟

  • بنتُ الهدی