روایت های یک زندگی

نود و 6

يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ب.ظ

به امیدخدا از فردا با یه برنامه ریزی دیگه روزم رو شروع میکنم :)

دیروز با یه دوست عزیز دو ساعت تمام تلفنی حرف زدم و در واقع بحث کردیم ! عجیب چسبید. خیلی وقت بود با کسی اینقدر راحت و صمیمی و دوستانه صحبت نکرده بودم .. جمله ی اول از نتایج حرفامون بود. کسی رو معرفی کرد که امروز فایل های صوتیش رو خریداری کردم با موضوع "نظم" و انشاالله از فردا باید شنیده هامو عملی کنم. انشاالله که موفق باشم و مفید باشه برام.

گفتگو با دوستام، علی الخصوص متاهل هاشون، خیلی خیلی بهم انرژی میده. به اشتراک گذاشتن تجربیات متاهلی خیلی شیرینه .. دقت کنید تجربیات !! نه حرف های خاله زنکی :)) از ته دل خوشحالم برای دوستم که بعد ازدواج به این نتیجه رسیده که مطالب دینی، کامل ترین و مطمئن ترین مطالب هستن. از مجردیش میشناختمش و خیلی خوشحال شدم وقتی گفت خیلی راضیم که توی این سن ازدواج کردم. با تموم مشکلاتی که داشتن و دارن و خیلی بیشتر از من سختی کشیده تا الان. تنها دوست متاهل منه که اینقدر باهم اشتراک عقیده داریم و حرف همو خوووب میفهمیم. خدا حفظش کنه برام :))

بلاخره موفق شدم با دخترخاله تماس بگیرم و یه دل سیییر حرف بزنیم. چقده خوبه این خالی شدن ها :)

  • بنتُ الهدی

یا باب الحوائج

شنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۵۰ ب.ظ

شب شهادت جدّمان است ..

دلم میخواست به این مناسبت روضه ای برپا کنیم همه ساله . کم ترین کاری که از دست فرزندانتان برمی آید .. حس نابی ست این پیوند .. و سنگین و سخت ! دست مان را بگیرید که نیازمندترینیم ..

  • بنتُ الهدی

نود و چهار

جمعه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۰۹ ب.ظ

بعد از این که عیدی های امسالم جمع شد، رفتم بانک و همه رو ریختم تو حساب پس اندازم. حساب پس انداز خود ِ خودم و تصمیم گرفتم به هیچ عنوان خرج شون نکنم. نه برای روز مرد، نه سالگرد عروسی، نه تولد همسر و نه هیچ مناسبت دیگری ! تصمیم دارم برای خودم نگه شون دارم. برای شادی هایی که نیاز دارم خرج شون کنم :) شاید رفتم یه ماگ دوست داشتنی گرفتم یا یه لباس به سلیقه ی خودم. اصلا همین همشهری داستان که یک سالی میشه ازش دور شدم و شدیدا هواشو کردم .. امیدوارم موفق بشم و به سرم نزنه برای این که بتونم چیز بهتری برای همسر بگیرم، به این پول ها دست بزنم !


  • بنتُ الهدی

برای عموی شهیدم

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۲۵ ب.ظ

صدات رو شنیدم توی خواب .. مثل همیشه لبخند داشتی. کاش بودی. یادته تهران که میومدیم برامون بستنی میخریدی؟ یادته اون سفر که باهم رفتیم و همه ش شد خاطره ی خوب .. یادته از ماموریت اومده بودی؟ اسلحه تو گذاشته بودی روی تلویزیون و ما چقدر دوستت داشتیم قوی ترین عموی دنیا. خیلی زود رفتی .. دلم برای صدات تنگ شده .. رفقات بعد شهادتت اشک میریختن و خاطره میگفتن .. وقتی رفتی فهمیدیم کی رو از دست دادیم .. کاش بودی و نوه هات رو میدیدی .. نزدیک هفت ساله که ندیدیمت .. از مدرسه برمیگشتم که دیدم بالای در پارچه سیاهه . خونه رو اشتباه اومده بودم؟ باورم نمیشد .. سردار خستگی ناپذیر اسلام شهید .. نشستم توی پله ها .. ماتم برده بود .. حیاط شلوغ بود .. همه مشکی پوشیده بودن. 

مردها طبقه بالا بودن. مامان گفت برو از بالا سفره بیار برای ناهار. نزدیک پله ها، از همون زاویه ی همیشگی که در طبقه ی پایین پیداست، دیدمت که وایسادی جلوی در و به هرکی میاد داخل سلام میکنی و میگی به مجلس من خوش اومدین. با همون لباس سبزرنگت. با همون لبخند همیشگیت ..

دلم تنگه برات .. برای دیدنت .. شنیدن صدای مهربونت .. 

  • بنتُ الهدی

نود و دو

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۴۸ ب.ظ

من : شام مونو با چی بخوریم ؟

+ ماست. میرم میخرم

: میشه منم باهات بیام؟

+ میخوای بیای؟ باشه

: آره.خسته شدم از خونه. خیلی وقته با هم بیرون نرفتیم

+ باشه اگه دوست داری بیا با هم میریم 

مکالمه من و همسر :) البته هنوز نرفتیم. منتظریم برنجی که برای شام پدرشوهرم گذاشتم بپزه بعد. الان دیگه باید پرواز کرده باشن.مادرشوهر امروز زنگ زدن و گفتن که برای پدرشوهر چلو بپزم که رسیدن تهران شام داشته باشن.

+یه دختردایی سه روزه داریم که بدجور دلبری میکنه :) کاش بودم و قوررتش میدادم این موجود صورتی رو.

  • بنتُ الهدی