روایت های یک زندگی

۱۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

برای عموی شهیدم

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۲۵ ب.ظ

صدات رو شنیدم توی خواب .. مثل همیشه لبخند داشتی. کاش بودی. یادته تهران که میومدیم برامون بستنی میخریدی؟ یادته اون سفر که باهم رفتیم و همه ش شد خاطره ی خوب .. یادته از ماموریت اومده بودی؟ اسلحه تو گذاشته بودی روی تلویزیون و ما چقدر دوستت داشتیم قوی ترین عموی دنیا. خیلی زود رفتی .. دلم برای صدات تنگ شده .. رفقات بعد شهادتت اشک میریختن و خاطره میگفتن .. وقتی رفتی فهمیدیم کی رو از دست دادیم .. کاش بودی و نوه هات رو میدیدی .. نزدیک هفت ساله که ندیدیمت .. از مدرسه برمیگشتم که دیدم بالای در پارچه سیاهه . خونه رو اشتباه اومده بودم؟ باورم نمیشد .. سردار خستگی ناپذیر اسلام شهید .. نشستم توی پله ها .. ماتم برده بود .. حیاط شلوغ بود .. همه مشکی پوشیده بودن. 

مردها طبقه بالا بودن. مامان گفت برو از بالا سفره بیار برای ناهار. نزدیک پله ها، از همون زاویه ی همیشگی که در طبقه ی پایین پیداست، دیدمت که وایسادی جلوی در و به هرکی میاد داخل سلام میکنی و میگی به مجلس من خوش اومدین. با همون لباس سبزرنگت. با همون لبخند همیشگیت ..

دلم تنگه برات .. برای دیدنت .. شنیدن صدای مهربونت .. 

  • بنتُ الهدی

نود و دو

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۴۸ ب.ظ

من : شام مونو با چی بخوریم ؟

+ ماست. میرم میخرم

: میشه منم باهات بیام؟

+ میخوای بیای؟ باشه

: آره.خسته شدم از خونه. خیلی وقته با هم بیرون نرفتیم

+ باشه اگه دوست داری بیا با هم میریم 

مکالمه من و همسر :) البته هنوز نرفتیم. منتظریم برنجی که برای شام پدرشوهرم گذاشتم بپزه بعد. الان دیگه باید پرواز کرده باشن.مادرشوهر امروز زنگ زدن و گفتن که برای پدرشوهر چلو بپزم که رسیدن تهران شام داشته باشن.

+یه دختردایی سه روزه داریم که بدجور دلبری میکنه :) کاش بودم و قوررتش میدادم این موجود صورتی رو.

  • بنتُ الهدی

اهواز یا تهران؟ مسئله این است !

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ق.ظ

هرچی بیشتر میگذره، بیشتر به این نتیجه میرسم که ما نمیتونیم تا آخرعمر بمونیم تهران. در واقع زندگی در تهران برامون خوب نیست.

و تنها وابستگی من در اینجا درسمه که نمیتونم ازش دل بکنم و حوزه ای که اهواز نداره و باید منصرف بشم از ادامه ش و این سخت تر از دل کندن از دانشگاهه. وضعیت دانشگاه اهواز اصلا قابل قبول نیست. چه از نظر علمی چه مسیر رفت و آمدش .. 

من از قبل ازدواجم هم عشق تهران نبودم و هیچ تلاشی هم نکردم که دانشگاه تهران قبول بشم حتی ! وقتی اینجا زندگی کردم، فهمیدم که تهران رو دوست دارم با تموم مشکلاتی که داره. ولی نه اونقدر که حاضر بشم تا ابد بمونم توش. مگر در این صورت که مامان اینا بیان تهران و خونه شون دقیقا کنار ما باشه و خب هیچ وقت این اتفاق نخواهد افتاد. 

مشکلات اهواز رو هم نمیشه انکار کرد. از وضعیت فرهنگیش گرفته تا گرمای هوا و آلودگیش و کمبود امکانات و .. ولی همه ی اینا برای من قابل تحمله وقتی کنار خانوادم باشم.

بنظرم تهران برای این خوبه که آدم بیاد یه مدتی اینجا پیشرفت کنه و بعد برگرده. میشه از امکاناتش استفاده کرد و برگشت. هرچند برگشت سخته و باید دلیل محکمی وجود داشته باشه ولی تهران موندن آدم رو افسرده میکنه. لااقل برای ما که اینطور بوده !

  • بنتُ الهدی

نود

شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۱۲ ب.ظ

خدایا خودت کمک کن درست ترین تصمیم رو بگیریم ..

+دعامون کنید.

  • بنتُ الهدی

هشتاد و نه

جمعه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۵:۲۵ ب.ظ

بعد از گذشت یک سال و نیم از زندگی مشترک مون، احساس میکنم دیگه باید نفر سومی هم وجود داشته باشه ! الان میتونم بگم دوتامون به ثبات نسبی رسیدیم و با کمی مطالعه و آمادگی مامان و بابای خوبی میشیم :)

تا حالا هیچوقت هیچ جوره دلم نمیخواست بچه داشته باشیم. اما الان با دیدن نی نی ها دلم ضعف میره ^_^ فکر میکنم وجود بچه ها توی خونه علاوه بر فضای شاد و هیجان انگیزی که به وجود میاره، به رشد زن و مرد هم کمک میکنه.

کاش شرایطش رو هم داشتیم و این خیال پردازی ها و خواب بچه دیدن های مکرر من به واقعیت می پیوست !

+حالا فکر نکنید خبریه :| صرفا یه دلنوشته بود !

  • بنتُ الهدی

هشتاد و هشت

چهارشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۵۰ ب.ظ

واقعیت اینه که من از بیست و هشت سالگی به بعد اون ها رو یادم میاد . همونایی که الان دو-سه تا بچه دارن و از نظر من زندگی شون قابل قبوله. از بعد مادی و ظاهری البته. سال های اول زندگی مشترک شون رو اصلا نبودم که یادم بیاد ! یا خیلی کوچک بودم. و خب اون ها هم هیچ وقت از سختی های اون دوران نگفتن. حالا که بخشی از سختی کشیدن هاشون رو میدونم، احساس تنهایی نمیکنم. ساعت های طولانی بدون حضور همسر. مثلا از هفت و نیم صبح تا یک شب، دوری از خانواده، درس و کار و بچه داری همزمان، مشکلات با خانواده همسر و ... بنظرم همه اینجور بالا و پایین ها رو دارن توی زندگی شون. حالا یکی کمتر، یکی بیشتر. شاید چیزی که باعث شده با تموم این مشکلات بجنگن، حس خوشبختیه. آدم وقتی احساس کنه خوشبخته در بدترین شرایط هم کنار میاد. حس خوشبختی برای یک زن میتونه تکیه گاه بودن همسرش باشه. چیزی که باعث میشه هیچوقت کم نیاره و ادامه بده. چون دلش قرصه که یکی هست. اما گاهی فکر میکنم این سختی کشیدن ها چقدر لازمه؟ دختری که بعد از اتمام تحصیلاتش ازدواج میکنه و مادر میشه چه فرقی داره با زنی که همزمان هم دانشجو، هم خانه دار و هم مادره؟ و این دوتا زندگی چه تفاوتی با هم دارن؟ آیا شیرینی زندگی مشترک بر تحمل سختی هاش غالب میشه و این فرد زندگی رضایت مند تری داره؟ یا نه اصلا چه اجباریه آدم انقدر زود ازدواج کنه؟ 

بعضی وقت ها با خودم فکر میکنم اگر ازدواج نکرده بودم زندگیم چیجوری میشد ؟ و چه اتفاقاتی برام می افتاد.

  • بنتُ الهدی

فکر کنم اومده جای اینستا رو پر کنه :))

سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۱۶ ب.ظ

وای خدا !

این xbox عجب چیز خفنیه :))

تا حالا همش میگفتم این چیزا برام جذابیتی نداره و بازی نمیکنم

اما الان حرفمو پس میگیرم :))

امشب با همسر تنیس، بولینگ و دو بازی کردیم و خیلی کیف داد :))

چون حرکتی بود خوشم اومد 

کلی هم کالری سوزوندم و بالا پایین پریدم :))

هیجانش خیلی بالا بود !

فقطم بولینگ رو بردم ^_^

+این دستگاه مدتی پیش ما امانته و احتمالا تابستون باید برگردونیم به صاحبش .

ولی خوش گذشت ! خوشمان آمد :))

  • بنتُ الهدی

خلوت سازی

سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۴۰ ب.ظ

خیلی یهویی، بدون برنامه ریزی، تصمیم گرفتم دیگه اینستاگرام نداشته باشم:)

هیچ دلیل خاصی برای حضورم در اون شبکه اجتماعی نداشتم. نمیگم وقتم رو میگرفت چون الانش هم آدمی نیستم که برای تک تک دقایقم برنامه داشته باشم و درست استفاده کنم از زمانم ! ولی یه مشغله ی اضافی بود. بودن یا نبودنش لطمه ای به زندگیم نمی زد. خواستم یکم ذهنم خلوت بشه :)

بهار همیشه برای من شروع تصمیم های قشنگه .. مخصوصا از اواسط فروردین و اردیبهشتش.

پنکه زدیم. گرم شده هوا. منم توی این سکوت یواش امروز نشستم آمار میخونم :)

  • بنتُ الهدی

روز پدر

سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۱۰ ب.ظ

انشاالله سال دیگه این ایام نجف باشیم و مشغول زیارت :)

دیروز روز بسیار خوبی بود برای ما دوتا. از عملکرد خودم در روز مرد راضیم :)) خداروشکر به همسری هم خوش گذشت. دیروز اولین قدم برای شروع یه کاری برداشته شد. دعا کنید به نتیجه برسه. 

دلم میخواست امروز یه سر میرفتیم پیش بابا عید مبارکی. حیف که نمیشه .. چقدر نسبت به سال پیش این فاصله رو بهتر پذیرفتم و کنار اومدم باهاش. گرچه دلتنگی همچنان ادامه داره :) عیدتون مبارک. کی میشه این روز رو به عنوان روز " پدر " به همسر تبریک بگم ؟؟

  • بنتُ الهدی

پنجشنبه جان

جمعه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۴۹ ب.ظ

تنها چیزی که باعث برگشت انگیزه و شروع به درس خوندن در من شد ،

کلاس های پنجشنبه بود .

ممنون از حوزه دانشجویی که اینقدر خوبه آخه :)

کلاس رفع شبهه و دیدن دوستان بعد از عید و حال و هوای بهاری دانشگاه و همه و همه، علی الخصوص صحبت های بعد از نماز حاج آقا که همیشه عجیب به دل میشینه ..

دلم میخواست دست تک تک تونو میگرفتم مینشوندم سر کلاس تفسیر ! خیلی متفاوت تر از تصور شماست. و خیلی دلچسب تر. امیدوارم استاد ترم دیگه هم باشن :(

مفیدترین و درست ترین کاری که تو عمرم کردم همین حوزه دانشجویی رفتن بود.

+یکی از بی اشکال ترین سیستم هایی که تجربه کردم اینجا بود. میتونم نمره صد بدم بهش حتی ! از نوع برنامه ریزی گرفته تا امکاناتی که در اختیار میذارن. برخلاف دانشگاه !! و هر مجموعه ی دیگری که تا حالا دیدم

امیدوارم همین طور بمونه.  

  • بنتُ الهدی