روایت های یک زندگی

برای عموی شهیدم

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۲۵ ب.ظ

صدات رو شنیدم توی خواب .. مثل همیشه لبخند داشتی. کاش بودی. یادته تهران که میومدیم برامون بستنی میخریدی؟ یادته اون سفر که باهم رفتیم و همه ش شد خاطره ی خوب .. یادته از ماموریت اومده بودی؟ اسلحه تو گذاشته بودی روی تلویزیون و ما چقدر دوستت داشتیم قوی ترین عموی دنیا. خیلی زود رفتی .. دلم برای صدات تنگ شده .. رفقات بعد شهادتت اشک میریختن و خاطره میگفتن .. وقتی رفتی فهمیدیم کی رو از دست دادیم .. کاش بودی و نوه هات رو میدیدی .. نزدیک هفت ساله که ندیدیمت .. از مدرسه برمیگشتم که دیدم بالای در پارچه سیاهه . خونه رو اشتباه اومده بودم؟ باورم نمیشد .. سردار خستگی ناپذیر اسلام شهید .. نشستم توی پله ها .. ماتم برده بود .. حیاط شلوغ بود .. همه مشکی پوشیده بودن. 

مردها طبقه بالا بودن. مامان گفت برو از بالا سفره بیار برای ناهار. نزدیک پله ها، از همون زاویه ی همیشگی که در طبقه ی پایین پیداست، دیدمت که وایسادی جلوی در و به هرکی میاد داخل سلام میکنی و میگی به مجلس من خوش اومدین. با همون لباس سبزرنگت. با همون لبخند همیشگیت ..

دلم تنگه برات .. برای دیدنت .. شنیدن صدای مهربونت .. 

  • ۹۶/۰۱/۲۹
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۱)

روحشون شاد
پاسخ:
ممنونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">