روایت های یک زندگی

بیست و یک

جمعه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۱۰ ب.ظ
سه شب پیش بود که موبایلم زنگ خورد. سرم را برگرداندم و دیدم نوشته بی بی. گفتم لابد دخترعمه ست که تلفن شان اشغال بوده یا شارژ نداشته که با موبایل بی بی زنگ رده. سلام کردم و صدای بی بی بود. حالم را پرسید. از امتحان هایم سوال کرد که کی تمام میشوند. گفت دلمان برایت تنگ شده بیا ببینیمت. بابت سوغاتی های کربلایش که با مامان فرستاده بود تشکر کردم. آخر سر که خواست خداحافظی کند گفت میخواستم زنگ بزنم، توی موبایلم گشتم اسمت را پیدا کردم. دیدم الحمدلله شماره ات را دارم. با همین موبایلم زنگ زدم.
چقدر دلم برای بی بی تنگ شده. همانی که همه هنوز هم میگویند من و داداش را بیشتر از همه ی نوه هایش دوست دارد .
  • ۹۵/۰۲/۱۷
  • بنتُ الهدی