روایت های یک زندگی

تحلیل رفتن

جمعه, ۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۲۲ ق.ظ

نیمه های شب .. بوی نم بارون .. سکوت محض بعد از شلوغی مهمانی .. و اشک هایی که سرریز میشوند .. دوست داشتم امشب همه ی آن هایی که الان به جایی رسیده اند، آنهایی که از بیرون ظاهر زندگی شان رنگ خوشبختی دارد را بیرون میکشیدم و میپرسیدم چه شد که به اینجا رسیدید؟ چقدر سختی کشیدید؟ چقدر کم آوردید؟ چندبار زمین خوردید و بلند شدید؟ من نهایتا از پنج سال پیش شان خبر دارم. ولی حتما نگفته هایی هست از ده-پانزده سال پیش که من نمیدانم. 

امشب، میان جمع، توی آن شلوغی و سروصدا خیلی دلم گرفت. دلم به حال خودم سوخت..یاد نداشته هایم افتادم که اگر بودند چقدر حالم بهتر بود. چقدر با اعتماد به نفس بیشتری در جمع شان حاضر میشدم و به سوال هایشان جواب میدادم.سعی کردم خودم را طوری مشغول کنم که کسی متوجهم نشود. که کسی سوالی نکند و من دروغ تحویلش بدهم !

خدایا .. فقط خودت از دلم خبر داری که این چندوقت چقدر حالش خوب نیست..چقدر تکه تکه شده. چقدر بغض دارد.. چقدر منتظر بهانه ست تا اشک شود و ببارد. چقدر خودش را پشت نقاب قایم کرده که مبادا کسی از چهره اش بفهمد توی دلش چه خبر است. چقدر خودخوری کرده..چقدر دلش میخواهد برگردد به آن روزهای خوب. روزهایی که از عمق جان خودش را خوشبخت ترین زن جهان میدانست.من هنوز ناامید نیستم. من میدانم.. همه چیز درست میشود. یک روزی می آید که به این روزهایمان میخندیم. مگر نه؟

  • ۹۶/۰۱/۰۴
  • بنتُ الهدی