روایت های یک زندگی

خوشا به من ..

شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۱۱ ق.ظ
با بی حوصلگی و بی رقبتی نشستیم توی ماشین. به امید این که بیرون رفتن کمی حالمان را بهتر کند. موزیک هایی با ریتم یواش.و عموما غمگین. یک جمعه ی تاریک ابری جز این طلب نمیکرد. مسیر همیشگی ماشین گردی هایمان را طی میکردیم که ناگهان ترمز کرد. کجا؟ کنار گل فروشی. بی هیچ حرفی پیاده شد و پنج دقیقه ی بعد یک رز قرمز توی دست هایم بود. ماشین را که روشن کرد،‌ شیشه ی جلو خیسِ خیس بود. چشم های من هم. منتها لای گلبرگ های سرخ پنهان شان کرده بودم. کمی بعد، پیاده شدیم و قدری قدم زدیم توی پارک. تاب سواری کردیم.هرچند چادر من و شلوار او خیس شد. وقتی راه افتادیم، همه چیز عوض شده بود. آن جمعه ی تاریک ابری، یک شب اردی بهشتی به یاد ماندنی شد. با عطر رز قرمز:)‌ :) :)

  • ۹۵/۰۲/۱۸
  • بنتُ الهدی