روایت های یک زندگی

این خرداد کــــــش دار

سه شنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۴۱ ب.ظ

اینجا اهواز است. امروز صبح رسیدم. دوست دارم قدری هوا را-همین هوای داغ را- نفس بکشم اما میترسم صدای در اهل خانه را بیدار کند. کتابی که همسفرم بود را تا صفحه ی هشتاد و هفت خوانده ام و با یک نشانگر کاغذی با طرح کتاب " ضد " فاضل نظری که خیلی هم به جلد کتاب می آید علامت گذاشته ام. برای اولین بار است که تنهایی سفر میکنم. برای همسر یک نامه نوشتم و توی دست های عروسکی که به آینه آویزان بود قرار دادم. فکر نمیکردم، هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر زود دلتنگ شوم. تازه فهمیدم چقدر باهم بودن خوب است و ارزشمند. لازم بود مدتی دور باشیم از هم. هرچند یک هفته ی دیگر امتحاناتش تمام میشود و می آید. چقدر خانه ی پدری خوب است. چقدر من این آدم های دوست داشتنی را میمیرم هر لحظه..

  • ۹۵/۰۳/۲۵
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۳)

شما همون ریحانه ای هستید که وبلاگ به روایت واژه ها رو مینوشتید؟؟؟
پاسخ:
بلی !

آخ ! لامصصب بیا ببینیم همو 
  • نیمه سیب سقراطی
  • وقتی این خوشبختی های کوچولو کوچولو رو می بینی یعنی خیلی خوشبختی :)
    خوشبختی ات پایدار :)
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">