روایت های یک زندگی

سی و دو

دوشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۹ ب.ظ
نمیدوانم چه سری ست که مهم ترین تصمیمات زندگی ام حوالی همین شب های قدر اتفاق می افتند .. سال گذشته، روی پله های زیر زمین خانه ی اقابزرگ، وقتی که با یک دست، قرآن را بالای سرم نگه داشته بودم از خدا خواستم من و تو، ما بشویم. و این مهم ترین انتخاب زندگی ام بود. بهترین چیزی که میتوانستم از خدا بخواهم. از تهِ تهِ قلبم. و حالا، امسال، مسئله ی دیگری مطرح است که شاید اهمیت اش کمتر از انتخاب سال گذشته ام نباشد. سال پیش، میدانستم از خدا چه میخواهم. گفتم خدایا لطفا همان بشود. اما الان، فقط گفته ام خدایا لطفا همانی بشود که خودت برایمان میخواهی. من توی این انتخاب، کم اوردم . . این شب هایی که سرنوشت یک سال مان رقم میخورد، برای هم دعا کنیم. دعا کنیم خدا بهترین تقدیر ها را برایمان مقدر کند.
  • ۹۵/۰۴/۰۷
  • بنتُ الهدی