روایت های یک زندگی

چهل و هشت

يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۲۸ ب.ظ
وقت هایی که دلتنگ میشم و به روزهای سخت دوری میرسم، یاد دخترخاله می افتم که مامان و باباش یه کشور دیگه زندگی میکنن و بعد از پنج سال همدیگر رو دیدن. به این که حتی خواهرش هم پیشش نیست و یه شهر دیگه ست ! خب زندگی توی این شرایط خیلی خیلی سخت تره. اون هم با سه تا بچه. این که برای زایمان آدم نه مامان خودش باشه و نه مامان همسرش خیلی غیرقابل تحمله ! شاید اگر من بودم حال روحی خیلی بدی داشتم. ولی همیشه یادآوری اوضاع دخترخاله توی اون شرایط آرومم میکنه. فکر میکنم اگر در مورد این مسئله باهاش صحبت کنم به هردومون کمک کنه. به پذیرش این دوری و تحمل کردنش. دخترخاله در بعضی زمینه ها برای من الگو بوده و قبولش دارم. دختر کوچیکش هم اسم منه :) امیدوارم برای عروسی پیش رو ببینمش و یه دل سیر با هم حرف بزنیم !
  • ۹۵/۰۸/۲۳
  • بنتُ الهدی