روایت های یک زندگی

گفتن یا نگفتن ؟ مسئله این است !

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۱۲ ب.ظ

1.عید غدیر بود. به سلیقه ی خودم برایش یک پیراهن خریدم. آن لحظه ای که بازش کرد از واکنش اش فهمیدم آنقدرها خوشش نیامده. اما من دوستش داشتم. تا همین چندوقت پیش که گفت " من اگه خودم بودم اینو نمیخریدم " آن شب قلبم شکست و هروقت خواستم پیراهنش را بشویم غمگین شدم. من از همان اول میدانستم که دوستش ندارد اما خواستم این بار به سلیقه ی من بپوشد. میدانستم اگر همراهم بود این پیراهن را انتخاب نمیکرد اما هیچ وقت دوست نداشتم این جمله را از زبان خودش بشنوم. دوست داشتم توی خیال خودم هربار که میپوشدش خوش تیپ ترین مرد دنیا بدانمش.

2.از وقتی سریال وضعیت سفید تمام شده یک فکر لعنتی آمده سراغم که میدانم اشتباه محض است. بارها غیرمستقیم پرسیده ام که اینطور هست؟نیست؟ و او هربار گفته شاید .. دوست داشتم میگفت " دیوونه اینا چیه میگی؟ نه بابا اینطور که تو فکر میکنی نیس " ولی نگفت. تا امروز نگفته و من هم هیچوقت نباید این سوال را مستقیما بپرسم. یک چیزی دارد قلبم را چنگ میزند. کاش میگفت و خلاصم میکرد.

  • ۹۵/۱۲/۱۵
  • بنتُ الهدی