روایت های یک زندگی

شصت و هشت

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۰۹ ب.ظ

چقدر هوای امروز عشقه :)

اومده بودم بنویسم کلی کار دارم و حوصله ی انجام هیچ کدومش نیست ! ولی پاشدم تاجایی که دستم میرسید دیوارها رو تمیز کردم و احساس میکنم از خاکستری به کرمی تغییر رنگ دادن :))

دیروز یه اتفاقی افتاد که باعث شد اولین وبلاگم رو باز کنم و شروع کنم به آرشیوخوانی .. اون موقع ها سال های آخرراهنمایی و دبیرستان بودم. بعضی خاطره ها و آدم ها کلا از ذهنم بیرون رفته بود .. و از اونجایی که کل فامیل ما وبلاگ نویس بودن اون زمان ها نوشته های اون ها رو هم مرور کردم .. واقعا آدم نمیدونه آینده ش قراره چی بشه ! چقدر اتفاق افتاده توی این سال ها .. چقدر جنس دغدغه های همه مون عوض شده.. حیف که وبلاگ نویسی کمرنگ شده و خیلی ها کنارش گذاشتن درصورتی که هیچ شبکه اجتماعی جایگزینش نمیشه . 

نیمه ی دوم آشپزخونه برق میزنه و نیمه ی اولش به شدت نامرتبه. برم که تا قبل کلاسم هم تمومش کنم هم شام بپزم.


  • ۹۵/۱۲/۱۶
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">