روایت های یک زندگی

سرباز کوچک کرب و بلا

جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ب.ظ

امروز مراسم شیرخوارگان .. برایت لباس سبز برداشتم فرزندم .. به نیت این که سال بعد، چنین روزی تن ات کنم و بگیرمت بغل بیاییم مراسم. 

اولین چیزی که قبل از دنیا آمدنت، اصلا قبل از وجودت برایت کنار گذاشته ام این دو تکه لباس بود. به امید این که پسر کوچک ارباب، حافظ و نگهدارت باشد. 

هنوز نیامده، روضه ی شش ماهه که میخوانند دلم آتش میگیرد. وای به حال روزی که در آغوشم باشی و شیرخواره .. وای به حال دل رباب ..

  • ۹۶/۰۶/۳۱
  • بنتُ الهدی