روایت های یک زندگی

به تاریخ سیزده آبان

يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۱۸ ق.ظ

هشت صبح گاری رو برداشتم و رفتم خرید :)

هوای اول صبح محشره..

کمی میوه خریدم..بعد مدت هاا سبزی گرفتم پاک کردم..

رفتم هایپرمارکت..دیدم داره یه سری اسم میخونه! ملت وایساده بودن مرغ و گوشتی که سفارش داده بودن تحویل میگرفتن!! تموم که شد، از باقی مونده شون هرچی نیاز داشتیم برداشتم. این که میگن سحرخیز باش تا کامروا شوی همینه ها :))

خرید خونه هیچوقت با من نبوده. بیشتر میخواستم برم بیرون یه هوایی بخورم :)) تره بار رو باید اول صبح خرید که همسرجان خونه نیست. دیگه یه وقتایی که ضروری باشه خودم میرم. مخصوصا الان که همسری سرماخورده.

برکتی که توی سحرخیزی هست هیچ جا نیست! چقدر وقت آدم زیااد میشه.

  • ۹۷/۰۸/۱۳
  • بنتُ الهدی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">